1391/1/27

بعضي كتاب‏ها هستن كه وقتي گرفتيش دستت، همين طور مي‏خونيش، مي‏خونيش، مي‏خونيش... تا به يه جاييش كه رسيدي ديگه نمي‏توني ادامه بديش، مجبوري بذاريش زمين، يا تو فكر فرو بري، يا تو اشك يا تو ...
داشتم كتاب "تپه جايدي و راز اشلو" رو مي خوندم به صفحه 115 كه رسيدم، همين جوري شدم:


حاجي صلواتي وسط سنگر ايستاد و خرماي رنگينك را وسط سنگر گذاشت و گوني نامه هاي مردم به رزمنده ها رو خالي كرد:
- يادتون باشه رنگينك با نامه هست. بخوريد، بخونيد و جواب بدين.
خرماي رنگينكي داخل دهان گذاشتم، نامه‏اي برداشتم و باز كرد. گويا رنگينك متعلق به دانش‏آموزي جهرمي بود به نام "مهدي صحراييان" كه نوشته بود:
- رزمنده‏اي كه الان مشغول خواندن نامه هستي،متاسفاده به من اجازه حضور در جبهه را نمي‏دهند. تو را به جان امام خميني قسم مي‏دهم اگر پارتي داري، كاري بكن تا شرايط حضور من در جبهه فراهم شود.
عمو مرتضي گفت: نمك گيرش شدي، بايد كمكش كني، رنگينكش رو هم كه خوردي.
پاكت و نامه مخصوص پاسخ نامه را برداشتم و بعد از درود به مهدي صحراييان، بين شوخي و جدي نوشتم:
- من كاظم حقيقت هستم و در جبهه پارتي دارم، اما به شرطي كار تو را راه م‏اندازم كه براي من يك حلب بزرگ خرماي خوشمزه رنگينك جهرم بفرستي. والسلام. كاظم حقيقت.


***

 - كاظم آقا، گروه سرود دانش‏آموزاي جهرم اومدن!

با انگشت اتوبوس قرمز رنگ كميته امداد امام خميني جهرم را نشانم داد.
-چرا حالا؟ اونم تو اين اوضاع؟ الان نزديك حمله هس.
- قرار نيست تو حمله باشن! يه دوري تو پادگان و سردشت مي‏زنن و برمي‏گردن.
از ذهنم گذشت: خدا كنه رنگينك هم آورده باشن
صالح گفت: آقاي حقيقت به اتوبوس دقت كردي، يه جوريه ...
به سمت اتوبوس رفتم. نزديك ماشين توي دلم خالي شد. يكي دو تا از تايرهاي آن پنچر و شيشه جلوش پر گلوله بود.
راننده ميانسالي از ماشين پريد بيرون و توي سر و صورتش زد و با لكنت زبان گفت: آآآي ي خـ خدا بـ بدبخت شـ شدم...
مـ مـ مصيبت ... خدا مـ ...منو بكش
- چي شده حرف بزن!
-بـ بـ بـ...ريدن... كـ...ومو...له...سـ...سـ...سـ...ر ...
صالح، مرتضي و بقيه هجوم بردند داخل اتوبوس، سكوت شد و بعد همهمه بلند شد و صداي حسين حسين...
بسيجي و پاسدار به به سينه مي‏كوبيدند و چند نفر چند نفر پياده مي‏شدند در حالي كه روي دست آنها جنازه هاي لاغر و نحيف بي‏سر ديده مي‏شد.
مرتضي به سمت راننده رفت:
- چي شد؟!
_ كوموله، دمكرات، ضد انقلاب... ديدي چي سر نوگل مردم اومد ... نرسيده به پيرانشهر، راه رو بستن و ماشينو نگه داشتن ...عزيزان مردم رو پياده كردن، از اونا پزسيدن كجا مي‏رين؟ ائنا هم رو صداقت از ديدار و عشقشون به جبهه و خوندن سرود برا شما گفتن. اون شمراي خدا نشناس هم همه اونا رو تيربارون كردن.
صداي راننده زنگي دردناك داشت و چشم هاي درشتش پر از اشك بود.
چندبار كوبيد توي فرقش. برآمدگي حلقوم خود را نشان داد.
-نشستن و سر طفل‏هاي معصوم رو از اين‏جا يكي يكي بريدن!
چهار ستون بدنم عرق نشست. آب دهانم را خواستم قورت بدهم، جاي تيزي حلقوم گير كرد. زانويم سست شد و نشستم. ...
- كاظم، كاظم ...
پريشان چشم باز كردم، صالح با حلي هفده كيلويي خرماي رنگينك ايستاده بود. پرسيدم: چيه؟
صالح خيره شد به چشم‏هايم كه اشك داخلش مي‏لرزيد.
-اينم تو اتوبوس بود. روش نوشته، براي برادرم كاظم حقيقت، از طرف مهدي صحراييان!
لبم به لرزه افتاد. صورتم سقيذ شد و دو طرف شقيقه‏ام شروع كرد به زدن. زير لب زمزمه كردم: مهدي صحراييان هم با اينا بوده ... از رنگينك متنفرم ...

كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" نوشته "اكبر صحرايي" صفحات111 تا 115
با تصرف و تلخيص

1391/1/26

حضرت آيه الله العظمي مرعشي نجفي به طلاب مي فرمودند:

علت آمدن من به قم اين بود كه پدرم چهل شب در حرم حضرت علي (ع) بيتوته نمود كه آن حضرت را ببيند، شبي در حالت مكاشفه حضرت را ديده بود كه به ايشان مي فرمايند: سيد محمود چه مي خواهي؟ عرض مي كند: مي خواهم بدانم قبر حضرت فاطمه زهرا(ع) كجا است؟ تا آن را زيارت كنم.  حضرت فرمود : من كه نمي توانم (بر خلاف وصيت آن حضرت) قبر او را معلوم كنم. 

 عرض كرد: پس من هنگام زيارت چه كنم؟ حضرت فرمود: خدا جلال و جبروت حضرت فاطمه زهرا(ع) را به فاطمه معصومه (س) عنايت فرموده است، پس هر كس بخواهد حضرت زهرا(ع) را درك كند به زيارت فاطمه معصومه(س) برود.


فاطميتون تسليت

تو مجالس عزاداري، ما رو هم دعا كنيد

دربارۀ: اهل‌بيت
1391/1/18

يادداشتم پس از مطالعه كتاب "چشم تر، خاطرات خانم بهجت افراز" نوشته خانم "فاطمه دوست كامي" و نشر يافته توسط "پيام آزادگان":

تصوير جلد كتاب چشم تر
كتاب "چشم تر" خاطرات ام الاسرا و مادر آزادگان دفاع مقدس، در ساعاتي از بعد از ظهر روز جمعه 18 فروردين 91، مطالعه شد در يك نفس ....


با خانم هاي افراز (بهجت، رفعت و به گمونم محبوبه) پيش­‏تر و از طريق كتب خاطرات مبارزين انقلاب (اگه اشتباه نكنم، خصوصا كتاب خاطرات خانم دباغ) آشنايي مختصري داشتم، ولي انصافا اين كتاب چيز ديگه­‏اي بود. واقعا خانواده اسرا چي كشيدن تو اون مدت ... و خونواده مفقودين چي ميكشن الان ...
تو اين كتاب چند جاش جالب­‏تر بود برام:


زني كه پسرش وصيت كرده بود مبادا برين تو صف اجناس كوپني وايسين؛ كه دشمن فيلم مي­‏گيره و ميره تبليغ ميكنه كه جنگ ايرانو به قحطي كشونده... صفحه 103


نامه مستقيم آزاده بزرگوار آقاي جعفرقلي جعفري به شخص امام خميني كه با آيه "وجعلنا" شروع ميشه و با اين جمله ختم ميشه كه "قربان جدت شوم امام خودت ببرش ايران"


فصل يازده كتاب و احساسات نسبت به حوادث خرداد 68


و به نظر من اوج قضيه، چيزي كه تا حالا هرگز چنين چيزي رو نشنيده بودم و تو هيچ كتاب ديگه­‏اي نخونده بودم از صفحه 80 كتاب؛ بخشي از نامه آزاده "غلامرضا گل­‏بو" به مادرش: "مادر جان! نامه­‏ات را گرفتم و خوشحال شدم ولي دوست دارم كه بداني اينجا حال و هواي خاص ديگري دارد كه از همين حالا غم تمام شدن و از دست دادنش را دارم. ان قدر فضاي اينجا معنوي و سرشار از ياد خداست كه دلم مي­‏خواهد يك لحظه­‏اش را از دست ندهم..."


اين هم بخشي از نوشته همسر آزاده شهيد سرلشكر خلبانمحمد زارع نعمتي در مورد خانم "افراز" نوشته: "از بچگي آموختم كه فرشته­‏ها در آسمانند و خداوند آن­‏ها را بسيار مهربان آفريده ولي نمي­‏دانستم در زمين هم فرشته­‏اي وجود دارد، آن هم فرشته­‏اي كه تمامي غصه و اندوه مردم عادي، اسرا، شهدا، مفقودين، آزادگان و كل خانواده آنان را به دل دارد و هميشه سعي مي­‏كند از اندوه آن­‏ها بكاهد. اين فرشته مهربان، اين مادر و خواهر عزيز و بزرگوار گرامي كسي نيست جز سركار عليه حاجيه خانم بهجت افراز..."

راستي! توي اين كتاب از كتاب "آيينه­‏هاي مقاومت" منتشرشده توسط هلال احمر نام برده شده كه به نظر مي­‏رسه كتابي پُرلطف باشه.

در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 170084
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X