1392/1/10


چندين سال بود دوست داشتم تو مراسم سخنراني اول سال امام خامنه‌اي تو حرم امام رضا حضور داشته باشم كه نمي‌شد. امسال هم قرار نبود اول فروردين مشهد باشم، اصلا بيست و چهار اسفند برا يزد بليت داشتم اما ظاهرا تقدير چيز ديگه‌اي برام مقرر كرده بود.

بقدري كار رو سرم ريخته بود كه هرچي سبك سنگين كردم، ديدم نمي‌تونم برم زيارت؛ اما بعد نماز ظهر، ديگه دلم برا موندن آروم نداشت ... دل به دريا زدم ... راه افتادم سمت حرم.

اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد، حجم انبوه بنرهايي بود كه تو حرم نصب كرده بودن. مثل اينكه مسئولاي آستان قدس قصد داشتن تمام ديوارهاي حرم رو با بنرهاي عكس رهبري كاغذ ديواري كنند كه البته تا حدود زيادي موفق شده بودن.

دومين چيزي كه توجهم رو جلب كرد، صف طولاني -بسيار بسيار طولاني- اي بود از آقايون پابرهنه كه منتظر بودن بازرسي شن و برن داخل (به قول اون وركي‌ها: صف سانديس‌خورها!) . فقط نمي‌دونم اين آقايون آستان قدسي كه ديوارا رو فرش كرده بودن، چرا زير پاي زائرا رو فرش نكرده بودن تا ملت پابرهنه حداقل رو فرش، صف واستن.

يه خادم يك‌سره تو بلندگو اعلام مي‌كرد كفش، موبايل، ساعت، ريموت و كليدتون رو تحويل بدين. يه عده حتي كمربنداشون رو هم باز كرده بودن و انداخته بودن گوشه و كنار حرم.

دوتا گيت بازرسي سر راه بود. اما اين بار، برخلاف سري‌هاي قبل، خوب بازرسي نكردن! حتي به وسايل تو جيب من اصلا نگاه هم نكردن.

"اميرخاني" تو "بيوتن"ش مي‌گه وقتي خواستن وارد كازينوهاي لاس وگاس بشن ساعتاشون رو تحويل دادن. داخل كازينو هم هيچ وسيله‌اي نبود كه باهاش وقت رو بفهمن. همين حس رو داشتم وقتي وارد رواق امام شدم.

تاحالا تو ديداراي مختلفي با رهبر حضور داشتم، ديدار دانشجويي، خطبه‌هاي نماز عيد فطر، مراسم بيعت چهارده خرداد، عزاداري‌هاي بيت و ... تقريبا تو همشون هم خودمو مي‌رسوندم جلو؛ اما اين سري شلوغي، فشار و هلش يه چيز ديگه بود. اون اواخر ديگه رسما داشتم كم مي‌اوردم. مني كه كلا خيلي اهل عرق كردن نيستم، همين‌جور داشت از سرو روم شرشرعرق مي‌ريخت. خدا خير بده كسايي رو كه با چفيشون، با پيرهنشون و با ژاكتشون پنكه دستي درست كرده بودن.

كلا برگزاركنندگان مراسم انقلابي مشهد تو ناهماهنگي و بدهماهنگي، بي‌برنامگي و بدبرنامگي، بي‌تدبيري و بدتدبيري بي‌نظيرن. مراسم با اين عظمت رو انداخته بودن تو رواق نسبتا كوچك (نسبت به جمعيت ميليوني مردم) و پرستون امام، جايگاه سخنراني رو هم انداخته بودن جايي كه ستون‌هاي رواق كلا ديد رو گرفته بود و نصف اين فضاي ديد محدود رو هم داده بودن به دوربين صداوسيما. طبيعي بود كه كل جمعيت هجوم بياره به يك ششم فضاي باقيمانده كه نسبتا ديد خوبي به جايگاه داشت، البته اگر سرو كله جلويي‌ها مي‌ذاشت.

تو رواق يه ال‌سي‌دي هم نصب كرده بودن كه كسايي كه ديد ندارن، با اون بتونن رهبرو ببينن. ولي بقدري پايين نصبش كرده بودن كه فقط سر و كله مردم توش ديده مي‌شد.

اين‌بار هم، اون جلو، با داربست دو رديف جايگاه درست كرده بودن. جايگاه دوم برا از مابهترون و جايگاه اول برا از ازمابهترون بهترون. اما مجموع ظرفيت اين دو جايگاه، اندازۀ يه جايگاه مراسم ۱۴ خرداد مي‌شد. احتمالا به اين دليل كه ازمابهترون مشهد كمترن از ازمابهترون تهران.

جايگاه ازمابهترون


مجري مراسم، "نظام اسلامي" بود و يك‌سره جمعيت رو به نظم انقلابي! دعوت مي‌كرد.

ظاهرا كسي علاقه‌اي به نششتن نداشت. بالاخره خادما با كلي زحمت تونستن مردم رو راضي به نشستن كنن كه يك‌دفعه نظام اسلامي لفظ "قائم آل محمد" رو برد و مردم بلند شدن و دوباره همون آش و همون كاسه!

تو اون شلوغيا يه عده بودن كه هي شلوارشون رو مي‌كشيدن بالا. ظاهرا اينا همونايي بودن كه بيرون، كمربنداشون رو باز كرده بودن!

مثل اين‌كه يه عده عمدا نمي‌خوان ايرانيا وقت‌شناس شن. وقتي تو اعلاميه‌ها شروع مراسم رو سه و نيم اعلام ميكنن بعد مجري مي‌گه سخنراني حدود چهار و بيست دقيقه شروع ميشه، نتيجش ميشه نهادينه كردن وقت‌نشناسي در بين ايرانياي حزب‌اللهي.

يه گروه سرود رفت سرود خوند و ملت تحملشون كرد. بعد مجري گفت گروه سرود رضوان مي‌خواد برنامه اجرا كنه كه داد و فرياد و هوي مردم رفت آسمون و بعد شعار كه "اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم". ولي گروه سرود همه اعتراضات و هوها رو نشنيده گرفت و مثل مرد واستاد و سرودش رو خوند.

يه اصل روانشناسانه هست كه ميگه اگه خواستيد بچه حزب‌اللهي‌ها يه نفرو بگيرن به باد فحش، بگين رهبر ساعت سه و نيم سخنراني داره، ولي ساعت چهار اون نفرو بفرستيد بره برا مردم منتظر، حرف بزنه يا آواز بخونه. كل فحشايي كه نثار "سعيد حداديان" شد، به همين دليل روانشناسانه بود.

وقتي آقاي "واعظ طبسي" رفت رو منبر! ديگه شلوغي و فشار به اوج خودش رسيد. نمي‌دونم كسي تو اون شلوغي مي‌تونست بفهمه بنده خدا چي مي‌گه يا نه.

حيف كه دوربين و موبايل رو نمي‌ذارن برد داخل؛ و حيف كه همه خبرنگارا يا از جلوي جلو عكس‌برداري ميكنن يا از عقب عقب. و الا تو اون شلوغيا و تو اون موج‌هايي كه بي‌اختيار آدم رو عقب و جلو مي‌بردن، يا به چپ و راست هل مي‌دادن، يا مي‌كوبوندن به ميله‌ها، يا مي‌بردن هوا رو سر و كله مردم يا مي‌نداختن زير دست و پاي ديگرون، خيلي تصاوير ناب و بديعي مي‌شد شكار كرد.

شلوغي ديدار رهبر


تو همون هير و وير و شلوغي، يه عده حس دعواشون گل كرده بود كه چرا دستت خورد به سرم يا چرا سرت خورد به دستم يا چرا پامو لگد كردي يا چرا شست پاتو مي‌كني تو دهنم يا چرا هل مي‌دي يا چرا شلوارمو مي‌كشي يا چرا ... . فكر كنم همچين وقتايي، بايد تو اعلاميه‌ها قيد كنن كساني كه جنبه شلوغي ندارن، داخل نيان.

بالاخره رهبر اومد.

نيم ساعت اول سخنراني تنها چيزي كه مي‌شنيديم "آقا بشين" بود.

اين وسط دوربين صداوسيما هم مصيبتي بود. تا مي‌اومديم بفهميم رهبر چي مي‌گه، دوربين مي‌چرخيد سمت ما و ملت مثل برق‌گرفته‌ها مي‌پريدن هوا و شكلك در مي‌اوردن.

يه آقاي ميان‌سالي هم بود كه خودشو انداخته بود رو شونه‌هاي ما تا به‌محض‌اين‌كه سر دوربين كج شد سمت ما بتونه مثل فنر از جا بپره.

شعارها و تكبيرهاي ملت هم اعصاب منو بهم ريخته بودن. نمي‌ذاشتن رهبر حرفشو بزنه. باز خوب بود بيشتر از نصف شعارهاي خودجوش مردمي(!) با هيس سايرين تو نطفه خفه مي‌شد.

نكته جالب اينكه تو تكبيرهاي امسال مردم، اون ناهماهنگي سالاي پيش كه بخاطر وجود دو شعار "سلام بر رزمندگان اسلام" و "درود بر شهيدان" تو تكبير مشهديا بوجود مي‌اومد، ديده نمي‌شد. از قرار معلوم مردم مشهد بخاطر وحدت، از شعارهاي انقلابيشون كوتاه اومده بودن.

رهبري دعا كرد و مجلس تموم شد.


1391/7/15


اين ايده كه:


"زندگي ائمه را كه ۲۵۰ سال طول كشيده، زندگي يك انسان به حساب بياوريم، يك انسان ۲۵۰ ساله؛ از هم جدا نيستند؛ كلهم نور واحد. هر كدام از اينها كه حرفي زدند، اين حرف در حقيقت از زبان آن ديگران هم هست. هر كدام از اينها كه يك كاري انجام داده‌اند، اين در حقيقت كار آن ديگران هم هست. يك انساني كه ۲۵۰ سال گويي عمر كرده است. تمام كارهاي ائمه در طول اين ۲۵۰ سال، كار يك انسان با يك هدف، با يك نيت و با تاكتيك‌هاي مختلف است ...
شك نمي‌شود كرد كه هدف و جهت آنها يكي است. پس ما به جاي اينكه بياييم زندگي امام حسن مجتبي را جدا و زندگي امام حسين را جدا و زندگي امام سجاد را جدا تحليل كنيم - تا احيانا در دام اين اشتباه خطرناك بيفتيم كه سيره اين سه امام به خاطر اختلاف ظاهري با هم متعارض و مخالف است - بايد يك انساني را فرض كنيم كه ۲۵۰ سال عمر كرده و در سال يازدهم هجرت قدم در يك راهي گذاشته و تا سال ۲۶۰ هجري اين راه را طي كرده.

انسان ۲۵۰ ساله

كافي بود تا بي‌معطلي چذب كتاب "انسان ۲۵۰ ساله" برگرفته از بيانات و مكتوبات حضرت امام خامنه‌اي درباره‌ي زندگي سياسي - مبارزاتي ائمه معصومين به كوشش "مؤسسه جهادي" بشم.
كتاب بسيار پرمطلب، همراه با تحليل‌هاي ناب و براي من - كه مطالعات بسيار كمي در باب زندگي ائمه داشتم - بسيار پربار بود.


كتاب، همون‌طور كه قبلا نوشتم و باز، نوشتم، از اون دست كتاب‌هاييه كه بايد بعد از مطالعه هر چند صفحه، كتاب رو بست و ساعت‌ها به فكر فرو رفت.


1391/6/4


به لطف محمدرضا كه داوطلب شد كتاب پانزده هزار تومني "شرح اسم؛ زندگي‌نامه آيت‌الله سيد علي حسيني خامنه‌اي" نوشته "هدايت‌الله بهبودي" رو بي‌هيچ‌چشمداشتي بهم هديه كنه و حتي به خرج خودش برام به مشهد بفرسته، فرصت مطالعه اين كتاب، خيلي قبل‌تر از اينكه حتي (البته احتمالا) كتابخونه آستان قدس به فكر خريدنش باشه، برام فراهم كرد! (خدا اين وارستگي از دنيا رو به امثال من هم بده! ...  اين يادداشت بيشتر برا قدرداني از محمدرضا نوشته شده تا سخن گفتن درباره كتاب!)

شرح اسم


هنوز فرصت نكردم كتاب رو مطالعه كنم، ولي تو همون تورق‌هاي اوليه، چندتا مطلبش برام جالب بود:


يكي تلاش قابل تقدير نويسنده در جمع‌آوري مطالب و اسناد مرتبط با موضوع كه سختي اين تلاش، برا كسي مثل من كه چندين ساله رو موضوعات نسبتا مشابه كار مي‌كنم، كاملا واضحه.

يكي هم اين مطلب:

"نزديكان حاج سيد جواد [پدر امام خامنه‌اي] در احوال او گفته‌اند كه ... قليان همدم ساعات مطالعه‌اش بود، از اوايل دهه چهل شمسي، سيگار جاي قليان را گرفت. ...
فرزندانش در وصف او [مادر امام خامنه‌اي] مي‌گويند كه زني ... بدخط ... بود"

اين‌جور مطالب نشون مي‌ده كه ظاهرا‎ ‎نويسنده، به خوبي كوشيده كه "موقعيت كنوني آيت‌الله خامنه‌اي بر اين كار سايه نيفكند".

همچنين تو همين تورق اوليه، دو تا ايراد به نظرم رسيد. يكي اينكه نثر راوي كتاب (نه نثر اسناد) به شدت متغيره بين نثر داستاني و اسنادي و پژوهشي و آسان و ادبي و متكلف! يكي هم اينكه با جلورفت كتاب، ذكر منابع اسناد، كم و كمتر مي‌شه كه البته خود نويسنده، تو يادداشت ابتداي كتاب، به اين مطلب اشاره كردي.

اما مطلبي كه برام خيلي تفكربرانگيز بود، اين مطلب كتاب بود:

"آقاي حسينعلي منتظري تماس گرفت و گفت: امام از تو خواسته كه به تهران بروي. ... وقتي تصميم خود را به دوستانش گفت، بناچار پذيرفتند، اما گفتند كه در كمترين زمان به مشهد برگردد؛ و آقاي خامنه‌اي قول داد كه در حد نياز در تهران بماند و نه بيشتر"

حد نيازي كه فعلا نزديك ۳۴ سال طول كشيده!

1391/5/13

وقتي "داستان سيستان" "اميرخاني" رو خوندم و بعدتر وقتي "سفرت بخير اما" و "درمينودر" "بايرامي" رو خوندم و بعدترتر وقتي "هزار و سيصد و سمنان" جمعي از نويسندگان رو خوندم و حتي بعدتر كه حاشيه‌هاي پراكنده‌اي كه از ديدارهاي امام خامنه‌اي تو سايت خامنه‌اي دات آي آر و ساير جاها نوشته مي‌شد رو خوندم، به اين نتيجه رسيدم كه هرچي در اين زمينه (زمينه سفرنامه‌هاي رهبري و حواشي ديدارهاي ايشون) حرف بوده، اميرخاني تو كتابش زده و حرف جديدي نمونده (مگر اينكه تو خود حواشي ديدار نكته جديدي وجود داشته باشه)، هرچند با همه اين حرف‌ها، وقتي شنيدم سفرنامه رهبر به فارس و يزد كتاب شده، راغب شدم بخونمشون. ...
چندوقت پيش تو وبگردي‌هايي كه داشتم، از طرق غيرمنتظره، پرتاب شدم تو وبگاه "محمدرضا سرشار" و رسيدم به نظرش راجع به كتاب‌هاي نوشته شده تو اين زمينه و اينكه:

"سوم، نوع نگاه راوي به موضوع بود؛ كه متأسفانه سنگ بناي كج آن از همان سفرنامه سيستان و بلوچستان گذاشته شده بود. آن هم اينكه، راوي مي‌كوشيد خود را كسي معرفي كند كه از قبل، بستگي و وابستگي دلي و معنوي خاصي نسبت به رهبري نداشته است؛ و در طول نوشته نيز مي‌كوشيد اين فاصله معنوي و دلي خود را مورد تأكيد قرار دهد. 
در مورد سفرهاي شيراز و يزد، بنا بر اين شد كه نويسندگان سفرنامه‌ها از اهالي قلم همان استانها باشند. براي فارس آقاي اكبر صحرايي و براي يزد، آقاي مظفر سالاري پيشنهاد، و پذيرفته شدند.
اولين سفرنامه منتشره - كه همان سفرنامه سيستان و بلوچستان بود- ، چون براي نخستين بار اين مطالب در آن، براي مردم خارج از گود و كساني كه هميشه رهبرشان را از بيرون ديده بودند مطرح مي‌شد، خود به خود - بي آنكه ارتباطي به قدرت قلم نويسنده داشته باشد - جذابيت زيادي داشت. در حالي كه سفرنامه هاي بعدي، هر قدر هم نويسنده‌هايشان توانا و خوش قلم مي‌بودند، خواه ناخواه از اين جاذبه ناگزير خالي بودند و بخت بلند بادآورده را نداشتند؛ و از اين نظر، كارشان بسيار مشكل بود.
سفرنامه هاي آقايان مظفر سالاري و اكبر صحرايي، اما در نوع خود تازگي‌هايي دارند، كه هر دوي آنها را از سفرنامه‌هاي سمنان، و قزوين و زنجان جذاب‌تر و خوندني‌تر مي كند. اما سفرنامه آقاي اكبر صحرايي يك امتياز اضافي قابل توجه دارد. آن هم خط قصه‌اش است.پيرنگ داستاني آن را از سير خطي و مستقيم سفرنامه سيستان و بلوچستان و همه سفرنامه‌هاي بعد از آن متمايز و برجسته مي‌كند."

اين شد كه مصمم شدم به خوندن "حافظ هفت" نوشته "اكبر صحرايي" نشريافته "سوره مهر" ولو برا خوندنش مجبور مي‌شدم روي بياورم به "كتابخواني با اعمال شاقه" (و البته همچنان مشتاقم "قايق راندن در اقيانوس" رو هم بخونم حتي اگه باز هم مجبور شم روي بيارم به اعمال شاقه).
(تا اينجا رو گفتم فقط برا اينكه اين بخش از مطلبم بره تو قسمت "آنچه در وب راجع به داستان سيستان نگاشته‌اند" سايت رضا اميرخاني (ارميا دات آي آر) و من با ذوق و شوقي كه فقط از يه كودك بيست و هفت ساله بر مياد، زير اين مطلب با قلم درشت لينكش كنم و بنويسم "اين نوشته را در وبگاه رضا اميرخاني بخوانيد!"، اما بپردازم به خود كتاب)

حافظ هفت

 

تو حافظ هفت اولين چيزي كه به چشم مي‌خوره، تأكيد بر داستان بودن كتابه. هم رو جلدش كه گوشه بالا سمت چپ با رنگ سفيد رو پسزمينه قرمز، درشت نوشته "رمان"، هم تو قسمت فيپا كه موضوع كتاب رو نوشته "داستان‌هاي فارسي"، هم تو رده‌بندي ديويي كتاب كه بجاي ۹۵۵ رفته تو دسته ۸ فا ۳. و هم تو جاي جاي متن كتاب، كه رو اين قضيه تأكيد شده.
حالا اين كه اين داستان بودن، يعني چي، برا مني كه هيچگونه تخصصي تو ادبيات ندارم نامفهومه. مطمئنا معنيش نميتونه اين باشه كه: "مطالب اين كتاب صرفا ساخته و پرداخته ذهن نويسنده بوده و قابل استناد تاريخي نمي‌باشد". از نظر محتوايي هم، تنها تفاوت عمده‌اي كه ميشد بين داستان سيستان و حافظ هفت ديد كه اولي رو سفرنامه بكنه و دومي رو داستان، اين بود كه "منِ" راوي داستان سيستان تبديل شده بود به "جعفر عابدي" كه البته ظاهرا دقيقا همون "من" بود با اسم مستعار، و اينكه شخصيت رازميگ هم بهش اضافه شده بود كه متوجه نشدم اين هم اسم مستعاره يا كلا شخصيت خيالي!
شايد هم داستان و سفرنامه از نظر ساختاري تفاوتي دارن كه منِ غيرمتخصص ازش سر در نميارم!


دومين نكته‌اي كه تو كتاب به شدت به چشم ميومد، تركيب زيباي موضوعات دفاع مقدس و سفرنامه رهبريه. تا جايي كه بعضي جاهاي كتاب، مي‌رفتم تو فاز كتاباي دفاع مقدس و فراموش مي‌كردم دارم سفرنامه رهبري رو مي‌خونم! و البته نمي‌شه تحت تأثير شخصيت شهيد جاويدي (عمو مرتضي) بودنِ نويسنده كتاب رو ناديده گرفت.


نكته سوم هم اينه كه ظاهرا يكي ديگه از دغدغه‌هاي بزرگ نويسنده، نوع نگاه مردم (چه مردم عادي، چه به اصطلاح روشنفكرا و چه سايرين) به نويسندۀ سفرنامه رهبري (يا به اصطلاح خود حافظ هفت - اگه اشتباه نكنم و درست يادم مونده باشه - حكومتي نويس)بوده كه باعث شده تو بخش زيادي از مطالب كتاب به اين موضوع بپردازه كه آخريش اين بود:

‏"چند روزي كه ميري برا سفرنامه آقا، نمي‌دونم چطوري دوست و آشنا فهميدن، حالا يا از روي دلسوزي يا طعنه، حرفشون اينه كه خوبه از اين به بعد مي‌تونيد خونه‌تون رو ببريد شمال شهر جاي خوش آب و هوا، ماشين درست و حسابي بخريد، سفر و نمي‌دونم از اين چرنديات. آخر سر هم مي‌گن، البته شما حقتونه"


حرف آخر اينكه عادتم بود تو اردوها و سفراي گروهي كه مي‌رفتيم، همون اول كه راه مي‌افتاديم، پا مي‌شدم و صدقه جمع مي‌كردم؛ اين اواخر، به دلايلي دودل شده بودم كه نكنه كار خوبي نباشه، تا اينكه تو حافظ هفت اين مطلبو خوندم ليطمئن قلبي:

"آقا بلند شدن و برحسب عادت طول هواپيما رو طي كردن و با تك‌تك همراهان سلام و احوالپرسي كردن. آقا كه نشستن محافظي بلند شد و صدقه جمع كرد. اين دو تا عمل هميشه توي سفرهاي آقا تكرار مي‌شوند."
1391/3/21

قبل‌تر گفته بودم كه "انسان 250 ساله" كتابيه كه بايد هر چند صفحه يه بار، كتاب رو بست، فكر كرد و يادداشت برداشت.


اين هم يه تيكه ديگه از اون كتاب از صفحه 93:
"جبهه دومي كه با اميرالمؤمنين جنگيد. جبهه‏ي ناكثين بود. ناكثين، يعني شكنندگان و در اين جا يعني شكنندگان بيعت. اين‏ها اوّل با اميرالمؤمنين بيعت كردند، ولي بعد بيعت را شكستند. اين‏ها مسلمان بودند و برخلاف گروه اوّل، خودي بودند؛ منتها خودي‏هايي كه حكومت علي‏بن‏ابي‏طالب را تا آن جايي قبول داشتند كه براي آن‏ها سهم قابل قبولي در آن حكومت وجود داشته باشد؛ با آن‏ها مشورت شود، به آن‏ها مسئوليت داده شود، به آن‏ها حكومت داده شود، به اموالي كه در اختيارشان هست - ثروت‏هاي باد آورده - تعرّضي نشود؛ نگويند از كجا آورده‏ايد! اين گروه، اميرالمؤمنين را قبول مي‏كردند - نه اين كه قبول نكنند - منتها شرطش اين بود كه با اين چيزها كاري نداشته باشد و نگويد كه چرا اين اموال را آوردي، چرا گرفتي، چرا مي‏خوري، چرا مي‏بري؛ اين حرف‏ها ديگر در كار نباشد! لذا اوّل هم آمدند و اكثرشان بيعت كردند ... منتها سه، چهار ماه كه گذشت، ديدند نه، با اين حكومت نمي‏شود ساخت؛ زيرا اين حكومت، حكومتي است كه دوست و آشنا نمي‏شناسد؛ براي خود حقّي قائل نيست؛ براي خانواده خود حقّي قائل نيست؛ براي كساني‏كه سبقت در اسلام دارند، حقّي قائل نيست - هرچند خودش به اسلام از همه سابق‏تر است - ملاحظه‏اي در اجراي احكام الهي ندارد. اين‏ها را كه ديدند، ديدند نه، با اين آدم نمي‏شود ساخت؛ لذا جدا شدند و رفتند و جنگ جمل به راه افتاد كه واقعاً فتنه‏اي بود."


نمي‌دونم چرا اين مسايل خيلي برام آشناست. احساس مي‌كنم تو همين چندسال اخير از اين جور آدما اين دور و برا زياد ديدم ... بگذريم.

اين جمله هم از صفحه 104 كتاب جملۀ بدي نيست.
قضيه مربوط به حوادث دوران شعب ابيطالب و سختي‌هاي اونجاست:
"مي‏دانيد وقتي كه اوضاع خوب است، كساني كه دور محور يك رهبري جمع شده‏اند، همه از اوضاع راضيند؛ مي‏گويند خدا پدرش را بيامرزد، ما را به اين وضع خوب آورد. وقتي سختي پيدا مي‏شود، همه دچار ترديد مي‏شوند، مي‏گويند ايشان ما را آورد؛ ما كه نمي‏خواستيم به اين وضع دچار شويم!"

ياد رحمت‌بين‌هاي افتادم كه اين روزا زياد نثار محمدرضا شاه ملعون مي‌شه ...

و اين هم ادامش:
"البته ايمان‏هاي قوي مي‏ايستند؛ اما بالأخره همه سختي‏ها به دوش پيامبر فشار مي‏آورد. در همين اثنا، وقتي كه نهايت شدّت روحي براي پيامبر بود، جناب ابي‏طالب كه پشتيبان پيامبر و اميد او محسوب مي‏شد، و خديجه كبري كه او هم بزرگ‏ترين كمك روحي براي پيامبر به‏شمار مي‏رفت، در ظرف يك هفته از دنيا رفتند! حادثه خيلي عجيبي است؛ يعني پيامبر تنهاي تنها شد..."

اين هم روضۀ ادامش:
"من نمي‏دانم شما هيچ وقت رئيس يك مجموعه كاري بوده‏ايد، تا بدانيد معناي مسئوليت يك مجموعه چيست!؟ در چنين شرايطي، انسان واقعاً بيچاره مي‏شود."

و ادامش:
"در اين شرايط ... فاطمه زهرا سلام‏الله‏عليها مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براي پيامبر بوده است. آن‏جا بوده كه گفتند فاطمه "امّ‏ابيها" - مادر پدرش - است. اين مربوط به آن وقت است."

و ... بگذريم ... تو خود حديث مفصل بخوان از اين روضه ...

مطلب مرتبط:

دو پاره از انساني 250 ساله


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162319
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X