1392/7/10


مي‌دونم خيليا با نظرم مخالفن اما همچنان معتقدم "ازبه" قشنگ‌ترين و جذاب‌ترين كتاب "رضا اميرخانيـ"ـه (البته شايد بعد از "ناصر ارمنيـ"ـش)


ازبه - رضا اميرخاتي


بعد از نماز ظهر و عصر، فرصتي دست داد تا براي بار سوم اين كتاب رو بخونم و باز با اون برم فضا ... و جالب اين كه اين بار هم نتونستم نصفه‌كاره كتاب رو تموم كنم و كتاب، مجبورم كرد تا يك‌نفس بخونمش!


1391/11/20

 

اسم "شازده احتجاب" رو زياد شنيده بودم، همچنين اسم "هوشنگ گلشيري" رو. به خاطر همين هم، وقتي فهميدم "شازده احتجاب" نوشته‌ي "هوشنگ گلشيريـ"‍ه،علاقه‌مند به خوندنش شدم.

 شازده احتجاب، هوشنگ گلشيري


تنها چيزي كه مي‌تونم راجع به كتاب بگم، اينه كه دو ساعت از ظهر جمعم رو حروم كرد، بس كه كتاب پوچي بود، به نظرم. همين.


بعد نوشت:

از اونجايي كه نويسنده كتاب طرفدار زياد داره، و از اونجايي كه بالاخره فضاي وبلاگ يك فضاي عمومي هست، سعي كردم نظرم رو به شدت تعديل كنم والا ...


1391/11/18

 

بالاخره بعد از سال‌ها، "سمفوني مردگان"، معروف‌ترين كتاب "عباس معروفي" رو خوندم. پسرخالم هر وقت منو مي‌ديد (هر يكي دو سال يك‌بار) بهم مي‌گفت سمفوني مردگان رو بخون، خيلي قشنگه؛ و چند سال بود تصميم داشتم بخونمش كه بالاخره خوندمش.

سمفوني مردگان عباس معروفي

 

كتاب به شدت "سردو نمور" بود (البته نه به سردي "سال بلوا" ش ) از اسمش تا جلدش تا متنش تا نثرش و تا فضاش. البته با توجه به زمان و مكان واقعه (اردبيل، جنگ دوم جهاني) شايد اين سردي طبيعي باشه، چرا كه اون فضا، هجوم بيگانگان به مملكت، اشغال ايران توسط قواي متفقين، تبعيد رضاشاه و بلواي بي‌حساب و كتاب مملكت، و قحطي بزرگ مملكت خصوصا سمت شمال غربي ايران جايي براي گرمي باقي نميذاره.
روال داستان هم تا حدود زيادي شبيه "خانواده تيبو" بود: يك خانواده با يك پدر مقتدر كه مي‌خواد حرف، حرف خودش باشه با دو پسر يكي به شدت عقل‌گرا (عقل معاش) و ديگري به شدت عاطفي و البته سركش، مصادف شدن اين خانواده با يك جنگ جهاني، مرگ اون پدر با ابهت، ديوانه شدن يكي از پسرها و ... كاملا در "خانواده تيبو" به شكل ديگه و به ترتيب ديگه‌اي تكرار شده بود.
البته حدود هفت، هشت صفحه از "موومان دوم" كتاب رو كه مي‌خوندم، عجيب احساس كردم كه دارم "آتش بدون دود" نادر ابراهيمي رو مي‌خونم، با همون فضا، با همون لحن و با همون سبك تا جايي كه احساس كردم "آيدين اورخاني" يكي از افراد خانواده "اوجا" هاست. اما فقط هفت، هشت صفحه.

1391/9/27


هرچند، تا حالا چندبار به خودم گفته بودم ديگه رمان از "سوره مهر" نمي‌خونم، اما باز وقتي يه ساعت و نيم وقت كاملا خالي داشتم و هيچ كاري نمي‏تونستم انجام بدم جز كتاب خوندن و تو كتابا، دنبال يه كتاب جمع و جور مي‏گشتم و "لبخند مسيح" نوشته "سارا عرفاني" رو ديدم، باز زدم زير حرفم و نشستم به خوندنش.


لبخند مسيح


راستيتش نيمۀ اول كتاب تا حدود خوبي جذاب و جالب بود و نيمۀ دومش به شدت خسته‏كننده و فيلم هندي!

كليت كتاب هم داستان دختري (از جنس دختراي كوچه بازاري!) بود كه با يه مسيحي آشنا مي‏شه، مسيحيه به دلايلي جذب اسلام مي‏شه و سوالاشو از دختره مي‏پرسه و دختره مجبور به مطالعه ميشه و مسيحيه ييهو از امريكا پا مي‏شه مياد ايران و ... الخ

باز شانس اورديم نويسنده، دختره و مسيحيه رو رسما زن و شوهر نمي‏كنه و ته فيلم هندي رو به خورده باز مي‏ذاره!

ايراد بزرگ ديگه كتاب هم طرح جلدش بود با يه بسم الله الرحمن الرحيم روي جلد و يكي هم پشت جلد كه كار حمل و نقل و مطالعه كتاب رو به‏شدت با مشكل مواجه مي‏كرد.


بعد نوشت: وقنتي تو وبگاه "سارا عرفاني" نويسنده كتاب، خوندم كه اين كتاب اولين رمانش بوده و اونو تو ۲۰ سالگيش نوشته، ديدم تا حدودي نسبت به كتاب مثبت‏تر شد.

1391/9/22


مستوره ايدون املا كند رب خود را ...

وقتي كتابي اسمش باشه "انجمن مخفي" و ناشرش هم "مركز اسناد انقلاب اسلامي" باشه، و رو جلدش هم يه صندلي سياه باشه كه دو تا پا از توش زده بيرون - و با اون رنگ جلدش - آدم رو با اولين نگاه به اين يقين مي‌رسونه كه كتاب، بلاشك، در مورد "فراموشخانه‌ها"ست. حالا مي‌خواد نويسندش "احمد شاكري" باشه يا هركي ديگه و ميخواد موضوعش "داستان فارسي" باشه يا هرچي ديگه ... و اين يعني اينكه موضوع كتاب، از اون دست موضوعاتيه كه كمترين علاقه‌اي يه خوندنشون در خودم حس نمي‌كنم ...


كتاب انجمن مخفي احمد شاكري مركز اسناد انقلاب اسلامي


اما اين كه ناشر كتابي "مركز اسناد" باشه و روي جلدش هم نوشته باشه "رمان برگزيده‌ي" فلان‌جا و بهمان‌جا، و تو مقدمش هم نوشته باشه:

در حافظه‌ تاريخي ما، داستان مشروطه، مشروطه‌ي مشروعه، ريختن خون شيخ فضل‌الله نوري، با رأي دادگاه رسمي، تقابل دو انديشه‌ي سياسي - اسلاميِ ناب و التقاطي را به وجود آورد و تجربه‌اي شد گران‌سنگ براي آيندگان كه تا انديشه‌ي خالص اسلامي محور قرار نگيرد، اين ره به جايي نخواهد رسيد ... بيان داستاني توانمند از آن حادثه، به فهم مفاهيم ذيل آن كمك بيشتري خواهد نمود كه اين كتاب داستان به همين قصد نگاشته شده است.

در كنار علاقه‌ي شديد من به شيخ فضل‌الله نوري و كتاب‌هاي با موضوعيت شيخ شهيد و نيز بحران عدم دسترسي به كتاب، باعث مي‌شه تا قضيه، اندكي توفير كنه ... و اين شد كه تصميم گرفتم به خوندن اين كتاب.

نثر كتاب بسيار استوار، زيبا، جذاب و مناسب با شرايط تاريخي مختلف كتاب بود و به نظر من، بجز تكرار بيش از حد و در برخي موارد غير ضروري عبارت "كل راكبٍ مركب" (البته فقط و فقط به نظر من) مشكل ديگه‌اي نداشت.


اما مشكل بزرگ من با اين كتاب، تو مفهومي بود كه قرار بود كتاب انتقال بده. من كه بعد از خوندن ۴۵۵ صفحه‌ي كتاب، نفهميدم حرف حساب كتاب چيه؛ حتي نفهميدم موضوع كلي كتاب چيه: تاريخ مشروطه؟ مشروطه مشروعه؟ شيخ فضل‌الله نوري؟ دعواي ظاهريون و باطنيون؟ انجمنهاي مخفي؟ فراموشخانه‌ها؟ مقتل سيدالشهدا؟ سرگرداني و تحير؟ جدال شك و يقين؟ تاريخ سياسي اجتماعي اون زمان؟ آواز حداء؟ كل راكب مركوب؟ ... همشون؟ هيچ كدومشون؟ بعضياشون ؟ ...؟
من كه نفهميدم ... نفهميدمش ... هيچ نفهميدمش ... شايد، سر يك فرصت ديگه، يه بار ديگه، بشينم و مجدد بخونمش تا شايد بفهممش ...

مشكل بزرگ ديگه كتاب هم اسم كتابه كه ظاهرا بي‌ربط‌ترين اسم به موضوع كتاب انتخاب شده.


اما از اين حرفا گذشته، داستان بسيار خوش‌ساخت بيان شده؛ علي‌الخصوص، سه، چهار فصل آخر كتاب و ظاهرا اوج كتاب هم صحنه‌ي تعزيه‌ي مدرسه‌ي خان و صحبت‌هاي قدسي با جوهرچيه كه به شدت منو مبهوت هنر نويسندگي "شاكري" كرد.

و البته، قسمت‌هاي مربوط به تحير و سرگرداني بهاءالدين كمال هم، براي نويسنده‌ي وبلاگ "متحير" خالي از لطف نبود.


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162195
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X