1391/6/5


"سه ديدار" هم تموم شد؛ "سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آيد" نوشته‌اي زيبا، جذاب، پرگهر، و البته به اعتراف مطابق با واقع نويسنده، "كُشنده و درهم‌كوب‌، خردكننده، كمرشكن و خوف‌‌انگيز" از مرحوم "نادر ابراهيمي". كتابي كه حتي براي خوانندش درهم‌كوب و كُشنده است چه برسه به نويسندش!

سه ديدار


كتاب، حاوي سه ديداره كه تكه تكه، از پي هم ميان، ديدار اول، با نثري تا حدودي سنگين و خسته‌‌كننده، ديدار دوم پر از حرف و نكته و سخن، و ديدار سوم جذاب و خوندني.

احتمالا خلاف واقع نيست اگه بگم بهترين كتابي بود كه تا الان راجع به زندگي امام خميني خوندم، فقط حيف كه دو جلد اول كتاب بيشتر در دسترس نيست و مطالعه كتاب، ناقص موند و ابتر!

ابراهيمي، تو گوشه، گوشه اين كتابش مطالبي اورده كه به شدت ارزش گفته شدن دارن و سخناني رو نوشته كه ارزش شنيده شدن،
مثل اين سخن به شدت متحيرانه!:

"سخن از نيك و بد نيست، سخن از واماندن ميان خدا و شيطان نيست، سخن از وسوسه و نفس اماره و ميل به گناه و سركوب اين ميل نيست، ابدا؛ بلكه ماندن در ميان دو راه، دو مسئله، دو كردار است كه انسان، علت رجحان يكي را بر ديگري، به تمامي، تشخيص نمي‌‌دهد ... دو حق انتخاب، دو راه، و گاه، بيش از دو راه نيز.
ما پيوسته در معرض گزينش‌‌هاي خطير ميان نيك و بد، زشت و زيبا، شپيد و سياه نيستيم؛ بلكه دمادم در معرض آنيم كه كدام يك از اين دو راه، بهتر از ديگري است يا بدتر؛ كدام يك از اين دو راه به منزل نزديك‌‌تراست؟ كدام يك از اين دو راه، سه راه، چهار راه و هزار راه ما را به هدفمان مي‌‌رساند يا زودتر مي‌‌رساند. ...
فاجعه در آن است كه نتوانيم تصميم بگيريم، نه آنكه تصمييمي بگيريم كه احتمال نادرست بودنش، در هر حال، وجود دارد."

يا مثل اين:

"ما به ميدان مي‌آييم، ما زندگيمان را به خطر مي‌‌اندازيم، ما كشته مي‌‌شويم، و، عاقبت، باز هم در بر همان پاشنه، كه در گذشته مي‌‌گرديد، مي‌‌گردد ... فكرش را بكنيد اقا روح‌‌الله! ما سفره مي‌‌اندازيم، ما مهماني مي‌‌دهيم، ما پذيرايي مي‌‌كنيم، تا باز عده‌‌اي چاق و چله‌‌تر شوند. آن‌‌ها هيچ‌‌وقت نمي‌‌فهمند كه عمر چاق و چلگيشان چقدر كوتاه است! و چقدر زود مي‌‌روند پهلوي آن‌‌ها كه ما از سسر سفره بلندشان كرديم. چاق و چله‌‌ها اين را نمي‌‌فهمند كه ما هزار بار به ميدان آمده‌‌ايم، هزار بار ديگر هم مي‌‌آييم، و اگر اين باز آمدن‌‌ها براي خودمان ناني ندارد، لااقل، خاصيتش اين است كه نان حرام را، براي مدتي،از دست عده‌‌اي مي‌‌گيرد."

و يا اين:

"وظيفه‌اي كه بعد از پيروزي هر انقلاب بر عهده مردم قرار مي‌گيرد، يعني كار سنگين ميوه‌چيني از درخت بلندبالاي راست‌قامتِ انقلاب، آن‌قدر سخت و كمرشكن است كه باز هم بيشتر مردم قيد چيدن را به كل مي‌زنند، به چند پادرختي لهيده و لك‌زده قناعت مي‌كنند و مي‌گويند: ما خيال مي‌كرديم وقتي انقلابمان به ثمر رسيد، وظيفه ما هم تمام مي‌شود و بعد از آن، همه چيز، خود به خود، درست مي‌شود. ديگر كسي از ما نمي‌خواهد كه باز، و بيش از گذشته، عرق بريزيم و كوبيده شويم، و باز مثل همان دوره انقلاب، تمام زندگيمان را وسط ميدان بكشيم ... ما مي‌بايست بيل مي‌زديم كه زديم؛ آب را به پاي درخت مي‌رسانديم، كه رسانديم؛ كود مي‌داديم كه داديم؛ علف‌هاي هرز را مي‌كنديم كه كنديم ... ما ديگر فكر نمي‌كرديم كه بايد از اين درخت هيولايي بالا برويم، بالاتر برويم، به شاخه‌هاي نازك برسيم، زندگيمان را به خطر دوباره بيندازيم، دست دراز كنيم تا چند ميوه آب‌دار گوارا بچينيم ... پس انقلاب كرديم براي چه؟ ... ما انقلاب كرديم كه خوش و خرم باشيم.بخوريم، بخوابيم و پاهايمان را توي آفتاب دراز كنيم ... انقلاب نكرديم كه دردمان بيشتر شود و مسئوليتمان سنگين‌تر ..." 

در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162345
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X