1393/1/25

 

۱- اينكه بالاخره، بعد از حدود شش ماه، موفق شدم يه كتاب رو از اول تا اخر بخونم؛ باز هم در نوع خودش يه پيشرفت محسوب مي‌شه؛ ولو اينكه كتاب فقط ۷۲ صفحه باشه و در هر صفحه فقط چند خط متن نوشته شده باشه!

هرچند اين هم فقط به لطف نيم ساعت معطلي در ايستگاه راه‌آهن مشهد و به لطف قفسه‌هاي كتاب "ايستگاه مطالعه" حاصل شد.

 

۲- كتاب "ناودان طلا" نمي‌گم كتاب خيلي خوبيه، اما برا كسي كه دلش پر مي‌زنه برا يه سفر به مكه و مدينه، همين هم غنيمته ... ياد تقريظ رهبري بر كتاب "سفر به قبله" افتادم كه:

اين كتاب مرا باز در شور و حال حسرت‌آلود زيارت خانه‌ي خدا و حرم رسول‌الله فرو برد. شور و حال و اشتياقي كه ديگر اميدي هم با آن نيست. تا به ياد دارم -از سال هاي دور جواني- هرگز دل خود را از آتش اين اشتياق، رها نيافته‌ام. اما حتي در دوران سياه اختناق كه هر روحاني بامعرفت و بيمعرفتي، با رغبت و يا حتي از سر سيري، آسان مي‌توانست در خط حج قرار بگيرد .. و من نمي‌توانستم! ... در سالهاي رياست جمهوري چشم اميد به پس از آن دوران دوخته بودم .. اما امروز ..؟ شور و اشتياقي بي‌سكون و اميدي تقريبا فرو مرده .. تنها تسلا به خواندن اينگونه سفرنامه‌ها يا شنيدن آنها است كه خود بازافزاينده‌ي شوق نيز هست. ... زيارت قبول؛ عزيز نويسنده! زيارت قبول.

 و اينكه انصافا بعضي قسمت‌هاي كتاب منو به شدت به خنده وا مي‌داشت ...

 

ناودان طلا، فاطمه كهربايي


۳- تو بخشي از كتاب نوشته بود:

"به ورودي مسجدالنبي كه رسيدم طبق عادت هميشگي دست بر سينه گذاشتم و گفتم: ((السلام عليك يا علي بن موسي الرضا))! ...
در مكه هم همين‌طوري روبروي در مسجدالحرام دست بر سينه ايستادم و فكر مي‌كردم چه بگويم؟ دست آخر گفتم: ((السلام عليك يا خود خدا))!

 

و چه تجربۀ آشنايي .... تو نجف، چقدر سختم بود اين كه بگم "السلام عليك يا ابالحسن يا ..." و بجاي "علي بن موسي الرضا" يي كه مطابق عادت بر زبونم جاري مي‌شد، بگم "اميرالمؤمنين".


۴- كلا عادتم شده ... اين كه تصميمي بگيرم ... چند روزي انجامش بدم ... و بعد ... ولش كنم ... و چند وقت بعد ... دوباره روز از نو، روزي از نو.

نمونش همين يك سال سورۀ "نبأ" خوندن كه نتيجش مكه رفتنه! ... باز دوباره تصميم گرفتم شروع كنم ... هرچند اميدي به تموم كردنش ندارم ...


۵- جالب اينجاست كه هم پي‌دي‌اف كتاب تو اينترنت هست و هم كتاب صوتي‌ش...


1392/12/26


بعضي اوقات، مي‌خوام يه چيزي بنويسم، كلي به خودم زحمت ميدم ... بعد مي‌بينم، بهترش رو قبل‌ترها يكي گفته، يا نوشته ....


يكي را از علما پرسيدند كه يكي با ماه‌روييست در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ... هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري ازو به سلامت بماند؟
گفت اگر از مه‌رويان به سلامت بماند از بدگويان نماند.
شايد پس كار خويشتن بنشستن
ليكن نتوان زبان مردم بستن


گلستان سعدي - باب پنجم - حكايت دوازدهم
1392/9/2


چند دقيقه وقت خالي، بين حاضر شدن در مسجد و شروع نماز؛ و يك كتابخانۀ پر كتاب؛ و نگاهي سرسري به كتاب­‌ها؛ و كتاب "ارميا" ي افتاده در يك گوشۀ يكي از قفسه‌ها؛ و يك حس خاص؛ و تورق چندبارۀ كتاب؛ و دوباره مشغول شدن به خواندنش؛ و صفحۀ اول كتاب؛ و:

الله اكبر. بسم الله الرحمن الرحيم ...
چشمان مصطفا، ارميا را بر خطوط كتاب ترجيح دادند، اما چشم­‌هايش مثل هميشه از نخستين درِ نماز ارميا جلوتر نرفتند، يعني نمي توانستند. چگونه به آن چشمان نيم­‌باز مشكيِ مشكي مي توانستي چشم بدوزي، زماني كه تو را نگاه نمي­‌كند و افق ديدش جايي ماوراي تو و سنگر است؟ چگونه چادر گل­‌منگلي نگاهت را بر سجدۀ ساده­‌اش پهن مي­‌كردي، زماني كه شانه­‌هاي ارميا در سجدۀ بي­‌صدا مي لرزيد؟ مصطفي كتاب را بست، عينكش را در آورد و آن را با دستمالي كه در ميان لباس­‌هاي خاكي­‌اش به طرز عجيبي تميز مانده بود، پاك كرد. يكي از شيشه هاي عينك لق شده بود. آرام گفت:
- موجي شده.
بعد باز هم بي اختيار نگاهي ارميا را و نمازش را به عينك ترجيح داد؛ يعني هميشه همين طور بود. هنگامي كه مصطفا در دوره آموزشي كنار ارميا مي­‌نشست، گوش­‌هايش صداي ارميا را به صداي استادان ترجيح مي­‌داد. دستانش موقع دست دادن و لب­‌هايش موقع بوسيدن – با شرمي بي­‌معني – ارميا را ترجيح مي­‌دادند. بي­‌اختيار نگاهش ارميا را و نمازش را ترجيح داد. ...؛

 

و اين حس، يعني يك حس بارها تجربه شده نسبت به چند نفر تاكنون؛ و حسي كاملا آشنا؛ و يادآور بسياري خاطرات گذشته؛ و البته حال؛ همراه با يادي لبريز از "احمدك"


1392/7/10


مي‌دونم خيليا با نظرم مخالفن اما همچنان معتقدم "ازبه" قشنگ‌ترين و جذاب‌ترين كتاب "رضا اميرخانيـ"ـه (البته شايد بعد از "ناصر ارمنيـ"ـش)


ازبه - رضا اميرخاتي


بعد از نماز ظهر و عصر، فرصتي دست داد تا براي بار سوم اين كتاب رو بخونم و باز با اون برم فضا ... و جالب اين كه اين بار هم نتونستم نصفه‌كاره كتاب رو تموم كنم و كتاب، مجبورم كرد تا يك‌نفس بخونمش!


1392/6/8

 

بارها شده كه مي‌خواستم كتاباي "جلال آل احمد" رو بخونم اما هيچ‌وقت نمي‏شد.

اگه اشتباه نكنم، تا حالا فقط "نون و القلمـ"ش رو خونده بودم و دو يا سه داستان از "پنج داستانـ"ش؛ و البته، بارها، به فراخور شرايط سني و اجتماعي، بخش‌هايي از "مدير مدرسه" رو هم خونده بودم ...

 

مدير مدرسه

 

نيم ساعت بيكاري تو ايستگاه راه‌آهن، و كتاباي صرفا جهت مطالعه ايستگاه راه‌آهن و كتاب "مدير مدرسه" به عنوان تنها كتاب قابل توجه اون، من رو وادار كرد تا بالاخره اين كتاب رو هم بخونم ... هرچند، با توجه به حجم ظاهرا اندك كتاب و سير گاها غيرطبيعي كتاب و اونچه از گذشته به يادم مونده، به نظر مي‌رسيد بخش‌هايي از كتاب ، ولو در حد چند جمله، دچار مميزي شده بود.


از كل متن كتاب هم، اين قسمتش، بيشتر از بقيش جالب بود برام:

"... و چه وحشتي! مي‌ديدم كه اين مردان آينده، در اين كلاس‌ها و امتحان‌ها آن‌قدر خواهند ترسيد و مغزها و اعصابشان را آن‌قدر به وحشت خواهند انداخت كه وقتي ديپلمه بشوند يا ليسانسه، اصلا آدم نوع جديدي خواهند شد. آدمي انباشته از وحشت! انباني از ترس و دلهره. آدم وقتي معلم است، متوجه اين چيزها نيست. چون طرف مخاصم است. بايد مدير بود، يعني كنار گود ايستاد و به اين صف‌بندي هر روزه و هر ماهه‌ي معلم و شاگرد چشم دوخت تا دريافت كه يك ورقه‌ي ديپلم يا ليسانس يعني چه! يعني تصديق به اين كه صاحب اين ورقه دوازده سال يا پانزده سال تمام و سالي چهار بار يا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محركش ترس است و ترس است و ترس!
به اين ترتيب، يك روز بيشتر دوام نياوردم. چون ديدم نمي‌توانم قلب بچگانه‌اي داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درك كنم و هم‌دردي نشان بدهم. ده سال معلمي و نمره‌هاي هفت و ده و يازده دادن، قلبم را سنگ كرده بود. ..."


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 168756
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X