1391/2/19

۱- همين كه "سعيد عاكف"، نويسندۀ كتاب "خاك‌هاي نرم كوشك"، يك كتاب رو به عنوان تأثيرگذارترين كتاب معرفي كنه، كافيه تا سريعا شروع كنم به خوندن اون كتاب.


۲- دوران دانشگاه يه دوستي داشتم كه وقتي كتاب مي‌خوند، چنان مي‌رفت تو جو كتاب، كه انگار يكي از شخصيتاي اصلي اون كتابه ... هميشه اين حسرت به دلم بود كه من هم بتونم مثل اون كتاب بخونم ولي نمي‏شد تا اينكه كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" رو گرفتم دستم و بيست، سي تا از فصلاشو رد كردم و ديگه شده بودم يكي از شخصيتاي كتاب ...

تپه جاويدي و راز اشلو

۳- « "حمامي" با شور گرا مي‌داد كه يك مرتبه فشنگي از سمت من آمد و از طرف راست گونۀ حمامي داخل شد و از سمت چپ صورتش زد بيرون؛
منتظر بودم مثل تكه سنگي بيفتد و جان بدهد، اما خونسرد بي‌سيم را زمين گذاشت. صاف ايستاد و با دو دست، دو طرف صورتش را چسبيد و داخل سنگري شد. به علي گفتم "چي شد؟! يعني ترسيد؟"
هنوز ذهنم به حمامي طلبه بود كه سر و كله‌اش پيدا شد. باندي دو طرف صورتش گرفته بود و با دست فشار مي‌داد تا خونريزي قطع شود. نشست پشت درختچه، بي‌سيم را برداشت و دوباره شروع كرد به گرا دادن ...»
"تپه جاويدي و راز اشلو" صفحه ۲۳۳

۴- هركس مي‌خواست بياد تو گردان فجر، بايد اول پيرهنش رو در مي‌اورد، مي‌رفت رو خاكريز و جلو ديد و تير عراقيا فرياد مي‌زد:
مي‌خواهم از خدا به دعا صد هزار جان
تا صد هزار بار بميرم براي تو


۵- كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" نوشته "اكبر صحرايي" نشريافته توسط "ملك اعظم" شامل ۱۳۳ روايت ۴۰ راوي از زندگي "شهيد مرتضي جاويدي" معروف به "اشلو" فرماندۀ گردان فجر تيپ المهدي

مطالب مرتبط

رنگينك

مي‌خواستند مرا به دادسرا بكشند

1391/1/27

بعضي كتاب‏ها هستن كه وقتي گرفتيش دستت، همين طور مي‏خونيش، مي‏خونيش، مي‏خونيش... تا به يه جاييش كه رسيدي ديگه نمي‏توني ادامه بديش، مجبوري بذاريش زمين، يا تو فكر فرو بري، يا تو اشك يا تو ...
داشتم كتاب "تپه جايدي و راز اشلو" رو مي خوندم به صفحه 115 كه رسيدم، همين جوري شدم:


حاجي صلواتي وسط سنگر ايستاد و خرماي رنگينك را وسط سنگر گذاشت و گوني نامه هاي مردم به رزمنده ها رو خالي كرد:
- يادتون باشه رنگينك با نامه هست. بخوريد، بخونيد و جواب بدين.
خرماي رنگينكي داخل دهان گذاشتم، نامه‏اي برداشتم و باز كرد. گويا رنگينك متعلق به دانش‏آموزي جهرمي بود به نام "مهدي صحراييان" كه نوشته بود:
- رزمنده‏اي كه الان مشغول خواندن نامه هستي،متاسفاده به من اجازه حضور در جبهه را نمي‏دهند. تو را به جان امام خميني قسم مي‏دهم اگر پارتي داري، كاري بكن تا شرايط حضور من در جبهه فراهم شود.
عمو مرتضي گفت: نمك گيرش شدي، بايد كمكش كني، رنگينكش رو هم كه خوردي.
پاكت و نامه مخصوص پاسخ نامه را برداشتم و بعد از درود به مهدي صحراييان، بين شوخي و جدي نوشتم:
- من كاظم حقيقت هستم و در جبهه پارتي دارم، اما به شرطي كار تو را راه م‏اندازم كه براي من يك حلب بزرگ خرماي خوشمزه رنگينك جهرم بفرستي. والسلام. كاظم حقيقت.


***

 - كاظم آقا، گروه سرود دانش‏آموزاي جهرم اومدن!

با انگشت اتوبوس قرمز رنگ كميته امداد امام خميني جهرم را نشانم داد.
-چرا حالا؟ اونم تو اين اوضاع؟ الان نزديك حمله هس.
- قرار نيست تو حمله باشن! يه دوري تو پادگان و سردشت مي‏زنن و برمي‏گردن.
از ذهنم گذشت: خدا كنه رنگينك هم آورده باشن
صالح گفت: آقاي حقيقت به اتوبوس دقت كردي، يه جوريه ...
به سمت اتوبوس رفتم. نزديك ماشين توي دلم خالي شد. يكي دو تا از تايرهاي آن پنچر و شيشه جلوش پر گلوله بود.
راننده ميانسالي از ماشين پريد بيرون و توي سر و صورتش زد و با لكنت زبان گفت: آآآي ي خـ خدا بـ بدبخت شـ شدم...
مـ مـ مصيبت ... خدا مـ ...منو بكش
- چي شده حرف بزن!
-بـ بـ بـ...ريدن... كـ...ومو...له...سـ...سـ...سـ...ر ...
صالح، مرتضي و بقيه هجوم بردند داخل اتوبوس، سكوت شد و بعد همهمه بلند شد و صداي حسين حسين...
بسيجي و پاسدار به به سينه مي‏كوبيدند و چند نفر چند نفر پياده مي‏شدند در حالي كه روي دست آنها جنازه هاي لاغر و نحيف بي‏سر ديده مي‏شد.
مرتضي به سمت راننده رفت:
- چي شد؟!
_ كوموله، دمكرات، ضد انقلاب... ديدي چي سر نوگل مردم اومد ... نرسيده به پيرانشهر، راه رو بستن و ماشينو نگه داشتن ...عزيزان مردم رو پياده كردن، از اونا پزسيدن كجا مي‏رين؟ ائنا هم رو صداقت از ديدار و عشقشون به جبهه و خوندن سرود برا شما گفتن. اون شمراي خدا نشناس هم همه اونا رو تيربارون كردن.
صداي راننده زنگي دردناك داشت و چشم هاي درشتش پر از اشك بود.
چندبار كوبيد توي فرقش. برآمدگي حلقوم خود را نشان داد.
-نشستن و سر طفل‏هاي معصوم رو از اين‏جا يكي يكي بريدن!
چهار ستون بدنم عرق نشست. آب دهانم را خواستم قورت بدهم، جاي تيزي حلقوم گير كرد. زانويم سست شد و نشستم. ...
- كاظم، كاظم ...
پريشان چشم باز كردم، صالح با حلي هفده كيلويي خرماي رنگينك ايستاده بود. پرسيدم: چيه؟
صالح خيره شد به چشم‏هايم كه اشك داخلش مي‏لرزيد.
-اينم تو اتوبوس بود. روش نوشته، براي برادرم كاظم حقيقت، از طرف مهدي صحراييان!
لبم به لرزه افتاد. صورتم سقيذ شد و دو طرف شقيقه‏ام شروع كرد به زدن. زير لب زمزمه كردم: مهدي صحراييان هم با اينا بوده ... از رنگينك متنفرم ...

كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" نوشته "اكبر صحرايي" صفحات111 تا 115
با تصرف و تلخيص

در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 168790
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X