1391/5/13

وقتي "داستان سيستان" "اميرخاني" رو خوندم و بعدتر وقتي "سفرت بخير اما" و "درمينودر" "بايرامي" رو خوندم و بعدترتر وقتي "هزار و سيصد و سمنان" جمعي از نويسندگان رو خوندم و حتي بعدتر كه حاشيه‌هاي پراكنده‌اي كه از ديدارهاي امام خامنه‌اي تو سايت خامنه‌اي دات آي آر و ساير جاها نوشته مي‌شد رو خوندم، به اين نتيجه رسيدم كه هرچي در اين زمينه (زمينه سفرنامه‌هاي رهبري و حواشي ديدارهاي ايشون) حرف بوده، اميرخاني تو كتابش زده و حرف جديدي نمونده (مگر اينكه تو خود حواشي ديدار نكته جديدي وجود داشته باشه)، هرچند با همه اين حرف‌ها، وقتي شنيدم سفرنامه رهبر به فارس و يزد كتاب شده، راغب شدم بخونمشون. ...
چندوقت پيش تو وبگردي‌هايي كه داشتم، از طرق غيرمنتظره، پرتاب شدم تو وبگاه "محمدرضا سرشار" و رسيدم به نظرش راجع به كتاب‌هاي نوشته شده تو اين زمينه و اينكه:

"سوم، نوع نگاه راوي به موضوع بود؛ كه متأسفانه سنگ بناي كج آن از همان سفرنامه سيستان و بلوچستان گذاشته شده بود. آن هم اينكه، راوي مي‌كوشيد خود را كسي معرفي كند كه از قبل، بستگي و وابستگي دلي و معنوي خاصي نسبت به رهبري نداشته است؛ و در طول نوشته نيز مي‌كوشيد اين فاصله معنوي و دلي خود را مورد تأكيد قرار دهد. 
در مورد سفرهاي شيراز و يزد، بنا بر اين شد كه نويسندگان سفرنامه‌ها از اهالي قلم همان استانها باشند. براي فارس آقاي اكبر صحرايي و براي يزد، آقاي مظفر سالاري پيشنهاد، و پذيرفته شدند.
اولين سفرنامه منتشره - كه همان سفرنامه سيستان و بلوچستان بود- ، چون براي نخستين بار اين مطالب در آن، براي مردم خارج از گود و كساني كه هميشه رهبرشان را از بيرون ديده بودند مطرح مي‌شد، خود به خود - بي آنكه ارتباطي به قدرت قلم نويسنده داشته باشد - جذابيت زيادي داشت. در حالي كه سفرنامه هاي بعدي، هر قدر هم نويسنده‌هايشان توانا و خوش قلم مي‌بودند، خواه ناخواه از اين جاذبه ناگزير خالي بودند و بخت بلند بادآورده را نداشتند؛ و از اين نظر، كارشان بسيار مشكل بود.
سفرنامه هاي آقايان مظفر سالاري و اكبر صحرايي، اما در نوع خود تازگي‌هايي دارند، كه هر دوي آنها را از سفرنامه‌هاي سمنان، و قزوين و زنجان جذاب‌تر و خوندني‌تر مي كند. اما سفرنامه آقاي اكبر صحرايي يك امتياز اضافي قابل توجه دارد. آن هم خط قصه‌اش است.پيرنگ داستاني آن را از سير خطي و مستقيم سفرنامه سيستان و بلوچستان و همه سفرنامه‌هاي بعد از آن متمايز و برجسته مي‌كند."

اين شد كه مصمم شدم به خوندن "حافظ هفت" نوشته "اكبر صحرايي" نشريافته "سوره مهر" ولو برا خوندنش مجبور مي‌شدم روي بياورم به "كتابخواني با اعمال شاقه" (و البته همچنان مشتاقم "قايق راندن در اقيانوس" رو هم بخونم حتي اگه باز هم مجبور شم روي بيارم به اعمال شاقه).
(تا اينجا رو گفتم فقط برا اينكه اين بخش از مطلبم بره تو قسمت "آنچه در وب راجع به داستان سيستان نگاشته‌اند" سايت رضا اميرخاني (ارميا دات آي آر) و من با ذوق و شوقي كه فقط از يه كودك بيست و هفت ساله بر مياد، زير اين مطلب با قلم درشت لينكش كنم و بنويسم "اين نوشته را در وبگاه رضا اميرخاني بخوانيد!"، اما بپردازم به خود كتاب)

حافظ هفت

 

تو حافظ هفت اولين چيزي كه به چشم مي‌خوره، تأكيد بر داستان بودن كتابه. هم رو جلدش كه گوشه بالا سمت چپ با رنگ سفيد رو پسزمينه قرمز، درشت نوشته "رمان"، هم تو قسمت فيپا كه موضوع كتاب رو نوشته "داستان‌هاي فارسي"، هم تو رده‌بندي ديويي كتاب كه بجاي ۹۵۵ رفته تو دسته ۸ فا ۳. و هم تو جاي جاي متن كتاب، كه رو اين قضيه تأكيد شده.
حالا اين كه اين داستان بودن، يعني چي، برا مني كه هيچگونه تخصصي تو ادبيات ندارم نامفهومه. مطمئنا معنيش نميتونه اين باشه كه: "مطالب اين كتاب صرفا ساخته و پرداخته ذهن نويسنده بوده و قابل استناد تاريخي نمي‌باشد". از نظر محتوايي هم، تنها تفاوت عمده‌اي كه ميشد بين داستان سيستان و حافظ هفت ديد كه اولي رو سفرنامه بكنه و دومي رو داستان، اين بود كه "منِ" راوي داستان سيستان تبديل شده بود به "جعفر عابدي" كه البته ظاهرا دقيقا همون "من" بود با اسم مستعار، و اينكه شخصيت رازميگ هم بهش اضافه شده بود كه متوجه نشدم اين هم اسم مستعاره يا كلا شخصيت خيالي!
شايد هم داستان و سفرنامه از نظر ساختاري تفاوتي دارن كه منِ غيرمتخصص ازش سر در نميارم!


دومين نكته‌اي كه تو كتاب به شدت به چشم ميومد، تركيب زيباي موضوعات دفاع مقدس و سفرنامه رهبريه. تا جايي كه بعضي جاهاي كتاب، مي‌رفتم تو فاز كتاباي دفاع مقدس و فراموش مي‌كردم دارم سفرنامه رهبري رو مي‌خونم! و البته نمي‌شه تحت تأثير شخصيت شهيد جاويدي (عمو مرتضي) بودنِ نويسنده كتاب رو ناديده گرفت.


نكته سوم هم اينه كه ظاهرا يكي ديگه از دغدغه‌هاي بزرگ نويسنده، نوع نگاه مردم (چه مردم عادي، چه به اصطلاح روشنفكرا و چه سايرين) به نويسندۀ سفرنامه رهبري (يا به اصطلاح خود حافظ هفت - اگه اشتباه نكنم و درست يادم مونده باشه - حكومتي نويس)بوده كه باعث شده تو بخش زيادي از مطالب كتاب به اين موضوع بپردازه كه آخريش اين بود:

‏"چند روزي كه ميري برا سفرنامه آقا، نمي‌دونم چطوري دوست و آشنا فهميدن، حالا يا از روي دلسوزي يا طعنه، حرفشون اينه كه خوبه از اين به بعد مي‌تونيد خونه‌تون رو ببريد شمال شهر جاي خوش آب و هوا، ماشين درست و حسابي بخريد، سفر و نمي‌دونم از اين چرنديات. آخر سر هم مي‌گن، البته شما حقتونه"


حرف آخر اينكه عادتم بود تو اردوها و سفراي گروهي كه مي‌رفتيم، همون اول كه راه مي‌افتاديم، پا مي‌شدم و صدقه جمع مي‌كردم؛ اين اواخر، به دلايلي دودل شده بودم كه نكنه كار خوبي نباشه، تا اينكه تو حافظ هفت اين مطلبو خوندم ليطمئن قلبي:

"آقا بلند شدن و برحسب عادت طول هواپيما رو طي كردن و با تك‌تك همراهان سلام و احوالپرسي كردن. آقا كه نشستن محافظي بلند شد و صدقه جمع كرد. اين دو تا عمل هميشه توي سفرهاي آقا تكرار مي‌شوند."
1391/4/5

جزيرۀ مجنون، پد جنوبي، سنگر كمين 5


تو گردان فجر كم كم پچ‌پچ شد كه آرمان نماز نمي‌خواند. گفتند:"جعفر، تو كه رفيق اوني بهش تذكر بده."
باور نكردم و گفتم: "لابد مي‌خواد ريا نشه، پنهوني مي‌خونه."
وقتي دو نفري توي سنگر كمين 5 جزيرۀ مجنون جنوبي، بيست و چهار ساعت نگهبان شديم، با چشم خودم ديدم كه نماز نمي‌خواند! توي سنگر كمين در كمينش بودم تا سر حرف را باز كنم. و بالاخره به او گفتم: "آرمان، تو كه براي خدا مي‌جنگي، حيف نيست نماز نمي‌خوني؟!"
لبخند زد و گفت: "يادم مي‌دي نماز خوندن رو؟!"
- بلد نيستي؟!
- نه، تا حالا نخوندم.
همان وقت، داخل سنگر كمين، زير آتش خمپارۀ 60 دشمن، تا جايي كه خستگي اجازه مي‌داد، نماز خواندن را يادش دادم.
توي تاريك‌روشناي صبح، آرمان اولين نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قايق كانو آمدند و جاي ما را توي كمين گرفتند. سوار قايق شديم تا برگرديم. خمپاره 60 توي آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرمان را خونين كه كف قايق خواباندم، لبخند كم‌رنگي زد و با انگشت روي سينه‌اش صليب كشيد و چشمش با خط افق يكي شد ...
براي شهيد آرمان ملكم آبكاران، دوشنبه 5 خرداد سال 1364، جعفر


از كتاب "حافظ هفت" نوشته "اكبر صحرايي"

مطالب مرتبط

كتابخواني با اعمال شاقه


 

1391/2/19

۱- همين كه "سعيد عاكف"، نويسندۀ كتاب "خاك‌هاي نرم كوشك"، يك كتاب رو به عنوان تأثيرگذارترين كتاب معرفي كنه، كافيه تا سريعا شروع كنم به خوندن اون كتاب.


۲- دوران دانشگاه يه دوستي داشتم كه وقتي كتاب مي‌خوند، چنان مي‌رفت تو جو كتاب، كه انگار يكي از شخصيتاي اصلي اون كتابه ... هميشه اين حسرت به دلم بود كه من هم بتونم مثل اون كتاب بخونم ولي نمي‏شد تا اينكه كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" رو گرفتم دستم و بيست، سي تا از فصلاشو رد كردم و ديگه شده بودم يكي از شخصيتاي كتاب ...

تپه جاويدي و راز اشلو

۳- « "حمامي" با شور گرا مي‌داد كه يك مرتبه فشنگي از سمت من آمد و از طرف راست گونۀ حمامي داخل شد و از سمت چپ صورتش زد بيرون؛
منتظر بودم مثل تكه سنگي بيفتد و جان بدهد، اما خونسرد بي‌سيم را زمين گذاشت. صاف ايستاد و با دو دست، دو طرف صورتش را چسبيد و داخل سنگري شد. به علي گفتم "چي شد؟! يعني ترسيد؟"
هنوز ذهنم به حمامي طلبه بود كه سر و كله‌اش پيدا شد. باندي دو طرف صورتش گرفته بود و با دست فشار مي‌داد تا خونريزي قطع شود. نشست پشت درختچه، بي‌سيم را برداشت و دوباره شروع كرد به گرا دادن ...»
"تپه جاويدي و راز اشلو" صفحه ۲۳۳

۴- هركس مي‌خواست بياد تو گردان فجر، بايد اول پيرهنش رو در مي‌اورد، مي‌رفت رو خاكريز و جلو ديد و تير عراقيا فرياد مي‌زد:
مي‌خواهم از خدا به دعا صد هزار جان
تا صد هزار بار بميرم براي تو


۵- كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" نوشته "اكبر صحرايي" نشريافته توسط "ملك اعظم" شامل ۱۳۳ روايت ۴۰ راوي از زندگي "شهيد مرتضي جاويدي" معروف به "اشلو" فرماندۀ گردان فجر تيپ المهدي

مطالب مرتبط

رنگينك

مي‌خواستند مرا به دادسرا بكشند

1391/1/27

بعضي كتاب‏ها هستن كه وقتي گرفتيش دستت، همين طور مي‏خونيش، مي‏خونيش، مي‏خونيش... تا به يه جاييش كه رسيدي ديگه نمي‏توني ادامه بديش، مجبوري بذاريش زمين، يا تو فكر فرو بري، يا تو اشك يا تو ...
داشتم كتاب "تپه جايدي و راز اشلو" رو مي خوندم به صفحه 115 كه رسيدم، همين جوري شدم:


حاجي صلواتي وسط سنگر ايستاد و خرماي رنگينك را وسط سنگر گذاشت و گوني نامه هاي مردم به رزمنده ها رو خالي كرد:
- يادتون باشه رنگينك با نامه هست. بخوريد، بخونيد و جواب بدين.
خرماي رنگينكي داخل دهان گذاشتم، نامه‏اي برداشتم و باز كرد. گويا رنگينك متعلق به دانش‏آموزي جهرمي بود به نام "مهدي صحراييان" كه نوشته بود:
- رزمنده‏اي كه الان مشغول خواندن نامه هستي،متاسفاده به من اجازه حضور در جبهه را نمي‏دهند. تو را به جان امام خميني قسم مي‏دهم اگر پارتي داري، كاري بكن تا شرايط حضور من در جبهه فراهم شود.
عمو مرتضي گفت: نمك گيرش شدي، بايد كمكش كني، رنگينكش رو هم كه خوردي.
پاكت و نامه مخصوص پاسخ نامه را برداشتم و بعد از درود به مهدي صحراييان، بين شوخي و جدي نوشتم:
- من كاظم حقيقت هستم و در جبهه پارتي دارم، اما به شرطي كار تو را راه م‏اندازم كه براي من يك حلب بزرگ خرماي خوشمزه رنگينك جهرم بفرستي. والسلام. كاظم حقيقت.


***

 - كاظم آقا، گروه سرود دانش‏آموزاي جهرم اومدن!

با انگشت اتوبوس قرمز رنگ كميته امداد امام خميني جهرم را نشانم داد.
-چرا حالا؟ اونم تو اين اوضاع؟ الان نزديك حمله هس.
- قرار نيست تو حمله باشن! يه دوري تو پادگان و سردشت مي‏زنن و برمي‏گردن.
از ذهنم گذشت: خدا كنه رنگينك هم آورده باشن
صالح گفت: آقاي حقيقت به اتوبوس دقت كردي، يه جوريه ...
به سمت اتوبوس رفتم. نزديك ماشين توي دلم خالي شد. يكي دو تا از تايرهاي آن پنچر و شيشه جلوش پر گلوله بود.
راننده ميانسالي از ماشين پريد بيرون و توي سر و صورتش زد و با لكنت زبان گفت: آآآي ي خـ خدا بـ بدبخت شـ شدم...
مـ مـ مصيبت ... خدا مـ ...منو بكش
- چي شده حرف بزن!
-بـ بـ بـ...ريدن... كـ...ومو...له...سـ...سـ...سـ...ر ...
صالح، مرتضي و بقيه هجوم بردند داخل اتوبوس، سكوت شد و بعد همهمه بلند شد و صداي حسين حسين...
بسيجي و پاسدار به به سينه مي‏كوبيدند و چند نفر چند نفر پياده مي‏شدند در حالي كه روي دست آنها جنازه هاي لاغر و نحيف بي‏سر ديده مي‏شد.
مرتضي به سمت راننده رفت:
- چي شد؟!
_ كوموله، دمكرات، ضد انقلاب... ديدي چي سر نوگل مردم اومد ... نرسيده به پيرانشهر، راه رو بستن و ماشينو نگه داشتن ...عزيزان مردم رو پياده كردن، از اونا پزسيدن كجا مي‏رين؟ ائنا هم رو صداقت از ديدار و عشقشون به جبهه و خوندن سرود برا شما گفتن. اون شمراي خدا نشناس هم همه اونا رو تيربارون كردن.
صداي راننده زنگي دردناك داشت و چشم هاي درشتش پر از اشك بود.
چندبار كوبيد توي فرقش. برآمدگي حلقوم خود را نشان داد.
-نشستن و سر طفل‏هاي معصوم رو از اين‏جا يكي يكي بريدن!
چهار ستون بدنم عرق نشست. آب دهانم را خواستم قورت بدهم، جاي تيزي حلقوم گير كرد. زانويم سست شد و نشستم. ...
- كاظم، كاظم ...
پريشان چشم باز كردم، صالح با حلي هفده كيلويي خرماي رنگينك ايستاده بود. پرسيدم: چيه؟
صالح خيره شد به چشم‏هايم كه اشك داخلش مي‏لرزيد.
-اينم تو اتوبوس بود. روش نوشته، براي برادرم كاظم حقيقت، از طرف مهدي صحراييان!
لبم به لرزه افتاد. صورتم سقيذ شد و دو طرف شقيقه‏ام شروع كرد به زدن. زير لب زمزمه كردم: مهدي صحراييان هم با اينا بوده ... از رنگينك متنفرم ...

كتاب "تپه جاويدي و راز اشلو" نوشته "اكبر صحرايي" صفحات111 تا 115
با تصرف و تلخيص

در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 168757
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X