1392/4/31


امروز، وقتي از شدت درد كليه، مثل مار به خودم ميپيچيدم، و مثل زن زائو آخ و اوخ ميكردم، سه تا نكته به ذهنم رسيد:


اول، همون بحث زن زائو بود، و اينكه يه سنگ نهايتا چند ميليمتري ميخواست بزنه بيرون، اين همه داغونم كرد. حالا كسي كه يه بچه چند ده سانتي ميخواد از بدنش خارج شه چي ميكشه! حالا درسته بخاطر ساختار بدني زنان، اين قياس تا حد زيادي قياس مع الفارق محسوب ميشه، اما تا حد اندكي ميتونه بهمون بفهمونه كه اين كه قرآن ميگه "وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً " يعني چي! هرچند تا نچشيم نميفهميم. و اينجاست كه انسان متحير ميمونه، يه عده چطور ميتونن حاضر شن به مادرشون تندي كنن!؟


اما نكته دوم اينكه وقتي خودم رو، كه يه درد مختصر كليه، اون چنان بيتابم كرده بود، مقايسه ميكنم با بسيجياي سيزده چهارده ساله اي كه با آغوش باز به استقبال تير و تركش ميرفتن و وقتي تركش، شكمشون رو تيكه پاره ميكرد، با يه لبخند به كارشون ادامه ميدادن، احساس حقارت ميكنم شديد!

 

لبخند شهيد

 

نكته سوم هم اينكه:

أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِي عَنْ قَلِيلٍ مِنْ بَلاَءِ الدُّنْيَا وَ عُقُوبَاتِهَا وَ مَا يَجْرِي فِيهَا مِنَ الْمَكَارِهِ عَلَى أَهْلِهَا عَلَى أَنَّ ذَلِكَ بَلاَءٌ وَ مَكْرُوهٌ قَلِيلٌ مَكْثُهُ يَسِيرٌ بَقَاؤُهُ قَصِيرٌ مُدَّتُهُ‏ فَكَيْفَ احْتِمَالِي لِبَلاَءِ الْآخِرَةِ وَ جَلِيلِ وُقُوعِ الْمَكَارِهِ فِيهَا وَ هُوَ بَلاَءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ يَدُومُ مَقَامُهُ وَ لاَ يُخَفَّفُ عَنْ أَهْلِهِ‏ لِأَنَّهُ لاَ يَكُونُ إِلاَّ عَنْ غَضَبِكَ وَ انْتِقَامِكَ وَ سَخَطِكَ‏

  

از اين نكات گذشته، فعلا به دستور دكتر و البته به حكم شرعي، چند وقتي روزه گرفتن برام حرامه. هرچند به نظر من، بعضي وقتا، امتحان روزه نگرفتن، از امتحان روزه گرفتن سخت تره! غالبا دل ميگه روزه بگير و مغز ميگه روزه نگير! تا حالا بايد مغز رو ناديده ميگرفتم كه انصافا كار آسوني بود، سختيش از اين به بعده كه بايد دل رو نديد بگيرم!


1392/4/22


قبل نوشت: يادداشت‌هايي كه زمان خدمت نوشته بودم و همون موقع براي دوستان مي‌فرستادم، همون ۶مورد بود و تموم شد. اما دوران خدمت، منبعيه سرشار از خاطره. از اين به بعد قصد دارم به فراخور حالم، هرچند وقت يك‌بار يكي از اون خاطرات -كه احيانا از توش ميشه يه چيزايي در اورد- رو بذارم اينجا ... ان‌شاء‌الله.


اوايل كه رفته بودم سر يگان، با ساير افسرا كه درمورد تنبيه كردن سربازاي آموزشي صحبت مي‌كردم، هيچ‌جوره قبول نمي‌كردم كه تنبيه سرباز لازمه و بدون تنبيه نمي‌شه سربازا رو كنترل كرد و از اين جور چيزا. هميشه بهشون مي‌گفتم من كه كسي رو تنبيه بدني نمي‌كنم. حالا هرچي مي‌خواد بشه، بشه.


تازه وارد گروهان يك شده بودم -با سربازاي فوق ديپلم- كه يه روز صبح، فرمانده گروهان صدام كرد و گفت: "حسيني! اين سرباز رو ميبري انبار، كوله‌پشتي و كلاه آهني مي‌گيري، كولَشو پر سنگ و آجر مي‌كني و اين‌قدر ورزشش مي‌دي تا خوب عرقش در آد!"

من مونده بودم چكار كنم كه با اين توجيه كه اين كار اسمش تنبيه نيست و آمادگي جسمانيه و حالا مي‌برمش ولي خيلي بهش سخت نمي‌گيرم و از اين‌جور توجيهات، بردمش و كولشو پر سنگ كردم و اوردمش تو سايه گفتم "حركت پروانه رو اجرا كن."

چندتا حركت رفت و گفت "خسته شدم!" گفتم "نه، هنوز زوده."


دو سه تا حركت ديگه هم رفت كه ييهو ديدم خوابيد رو زمين. فكر كردم داره ادا در مياره و با خودم گفتم: "حالا كه اين‌طور ادا در مياره، معلوم شد تنبيه حقشه و بايد اساسي حسابش رو برسم" كه يهو، يكي ديگه از افسرا اومد و اونو كه ديد گفت: "ا چرا همين‌جور واستادي" و سريع رفت دستاشو گرفت و از اينجور كارا.

نگو كه اون سرباز بيچاره، غشي بوده و وسط تنبيه بهش صرع دست ميده و باقي ماجرا.


خلاصه! اين قضيه باعث شد كه تو اون دوره دو ماهه (كه اولين دوره‌اي بود كه سر گروهان بودم: يك ماه اول گروهان يك و بعدش هم گروهان سه) اصلا سمت تنبيه نرم و با كمتر از "عزيزم" سربازا رو خطاب نكنم.

1392/4/21


امسال ... هنوز ... حس ماه رمضون ... بهم دست نداده.

هنوز ... انگار نه انگار ... كه رمضون شروع شده ...

هنوز ... حس مهموني ندارم ...

اگه كسي ... رهگذري ... مراجعي ... مدير تبلاگي ... آشنايي ... كسي ... اين مطلب رو خوند ... برام دعا كنه ... حس ماه رمضونم بياد ...

شديد ... محتاج اين حسم ...

و شديد ... محتاج دعا ... يم ...


1392/4/17


هرچقدر مسجداي سمنان چنگي به دل نمي‏زدن (البته به‏جز مسجد جامعش) و باعث شده بودن با ديدنشون في‏الفور به ياد ضرب المثل "حيف از اين مسجد كه در سمنان بود/ يوسفي ماند كه در زندان بود" بيفتم، اما شاهرود تا بخواي مسجداي باصفا داره. از مسجد جامع قلعه‏نو بگير تا مسجد جامع شاهرود و مسجد روبروييش و مسجد غربا و ...

البته برعكسش، هرچقدر مسجد امام علي دانشگاه سمنان باصفا بود، ولي مسجد پيامبر اعظم شاهرود ابدا به دلم نمي‏شينه.


ديشب كه داشتم تو شهر قدم ميزدم، موقع اذان شد و صداي اذان رو تو كوچه پس‏كوچه‏ها دنبال كردم و رسيدم به يه مسجد كه سر درش زده بود "مسجد اخيانيها" .

از هر چه بگذريم، انصافا مسجدش به دلم نشست؛ انصافا.

 

مسجد اخيانيها شاهرود


پنج روز بعد نوشت:

امشب دوباره رفتم همون مسجد كه اين بار سه تا نكتش برام جذاب بود:


اول اينكه هنوز اكثر اهالي مسجد، چاي رو مي‏ريختن تو نعلبكي! و اين كارشون باعث شد من هم وسوسه بشم و بعد از هفت هشت ده سال يا بيشتر، با نعلبكي چاي بخورم.


دوم اينكه بعد از اينكه يه دور به همه چاي دادن، اين بار كتري رو اوردن و برا هركي مي‏خواست چاي دوم و سوم رو ريختن (چيزي كه فقط تو مسجد دانشگاه مشابهش رو ديده بودم)


و سوم اينكه .....
زماني كه رفته بودم كاشان، تو يكي از خونه‏هاي باستانيش، از تو حياطش، كلي پله خورد و اومدم بالا (غافل از اينكه، قبلش كلي پله رو رفته بودم پايين تا رسيده بودم به حياطش)، چند طبقه كه اومديم بالا، رسيديم به طويلش.

من با تعجب از راهنماش پرسيدم اينا چرا طويله رو رو پشت بومشون ساختن؟

راهنما جواب داد قديما برا اينكه از بيرون معلوم نشه كي فقيره و كي ثروتمند، خونه‏ها رو از بيرون هم‏سطح مي‏ساختن و هر كي پولدار بوده و ميخواسته خونه چند طبقه بسازه، به همون مقدار زمين رو گود مي‏كرده و چند طبقه مي‏رفته زيرِ زمين!


سوم اينكه مسجد اخيانيها، با ظاهر بيروني بسيار ساده و چند پله‏اي كه بايد پايين رفت تا رسيد به حياطش، به‏شدت منو ياد اون خونه تو كاشان انداخت!


دربارۀ: سفرنامه
1392/4/17

 

۱. انگار كتاب خوندن با بيكاري رابطه عكس داره. هرچي بيكارتر باشم، كمتر كتاب مي‏خونم. يا به‏عبارت ديگه هرچي بيشتر كار ريخته شده باشه رو سرم، بيشتر كتاب مي‏خونم!

از اول امسال تا حالا فقط دوتا كتاب تونستم بخونم هر دوشون هم در شرايط حاد و شلوغ!

شايد مشغله زياد باعث ميشه پناه ببرم به آغوش كتاب! شايد!


كتاب "خاطرات ايران" رو مطالعه كردم تو شرايطي كه از يه طرف بايد متن پنج شش تز رو مطالعه و ترجمه مي‏كردم و از يه طرف بايد يه گزارش مفصل راجع به موضوع پايان‏نامه ارشدم تهيه مي‏كردم برا استاد و از يه طرف بايد برا يه موضوعي يه تحقيقات مفصل انجام مي‏دادم و از يه طرف خونه نياز به يه سري تعميرات آبي برقي در و پنجره اي تلفني نظافتي فوري و فوتي داشت و از يه طرف درگير كاراي روزمره خودم بودم!

 

خاطرات ايران (ترابي)

 

۲. برخلاف اون‏چه كه خيليا مي‏پسندن، اصلا دوست ندارم درباره يه كتاب اين‏جوري بنويسم كه مثلا:

"كتاب خاطرات ايران، با نثري زيبا و جذاب، به شرح حال خانم ايران ترابي مي‏پردازد، خانم ترابي در پنج سالگي و هنگامي كه به‏علت سرماخوردگي در يك بيمارستان دولتي در تويسركان استان همدان حاضر مي‏شود، با صحنه‏اي مواجه مي‏شود كه تصميم مي‏گيرد هرطور شده، پرستار شود و به درمان بيماران روستايي بپردازد. به‏همين خاطر در سال دوم دبيرستان، عليرغم اينكه با اصرار فراوان و پس از چند سال، توانسته بود رضايت پدر را جهت ادامه تحصيل جلب كند، با ديدن اطلاعيه ثبت نام ماماروستا، به همدان رفته و پس از طي دوره، به يكي از روستاهاي همدان رفته و به‏عنوان ماما مشغول فعاليت مي‏شود. ...


۳. جاي جاي كتاب، منو ياد خانم مرضيه حديدچي دباغ مي‏نداخت! نه بخاطر شباهت كاراشون، بلكه بخاطر حضورشون در اجتماع و انجام كارهاي مردانه. هيچوقت اين جمله از كتاب خاطرات خانم دباغ يادم نميره (نقل به مضمون):

با به دنيا آمدن بچه‏ها، لازم بود از بين من و همسرم يك نفر از مبارزه دست بردارد و به بچه ها برسد. طبيعتا اين كار به عهده شوهرم گذاشته شد!


۴. در مورد ماما شدن خانم ترابي، هيچ نظري ندارم! حقيقتش اين قضيه، يه خورده پايه‏هاي فكريم در مورد كار زن و حضورش تو اجتماع رو (كه تازگيا اندكي سست شده بود) سست‏تر كرد.

اما در مورد كارش بعد از رفتنش به تهران، بر همون عقيده رابطه كاج و گلابي هستم!


۵. مشابه خاطره خانم ترابي در مورد اينكه مجبور بود بي‏حجاب به بيمارستان بره رو قبل‏ترها از ديگران هم شنيده بودم!

اما تو اين بحثش نكته‏اي كه به چشم مياد اينه كه انجام گناه در مرتبه‏هاي اول سخته، بعد استمرارش كم كم باعث ميشه تا قبحش شكسته بشه و مصيبت اونجاييه كه تبديل مي‏شه به عادت! حالا مي‏خواد انجام اون گناه از سر هوا و هوس باشه، از سر بيكاري باشه يا هزار توجيه (به ظاهر) منطقي و عقلاني پشت سرش باشه! حتي توجيهاتي مثل اضطرار يا اجبار يا دفع افسد به فاسد يا مصلحت و يا ...

نمونش اينكه خانم ترابي كه در اولين حضورش تو همدان، بي‏چادر بودن زن‏ها (حتي با روسري) براش عجيب و نپذيرفتني به نظر مياد، كارش به جايي ميرسه كه وقتي در مورد خاطرات زمان انقلاب و جنگ هم صحبت ميكنه، بارها ذكر ميك‏نه كه چادرم را در آوردم و به فلان كار مشغول شدم! (و عكس‏-هايي كه برا چاپ تو كتاب داده، همه (يا اغلب) با روسرين)

و اين يكي از شباهت‏هاي فراوان كتاب خاطرات ايران ترابي و كتاب خاطرات مرضيه حديدچي دباغه!


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162176
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X