1392/6/8

 

بارها شده كه مي‌خواستم كتاباي "جلال آل احمد" رو بخونم اما هيچ‌وقت نمي‏شد.

اگه اشتباه نكنم، تا حالا فقط "نون و القلمـ"ش رو خونده بودم و دو يا سه داستان از "پنج داستانـ"ش؛ و البته، بارها، به فراخور شرايط سني و اجتماعي، بخش‌هايي از "مدير مدرسه" رو هم خونده بودم ...

 

مدير مدرسه

 

نيم ساعت بيكاري تو ايستگاه راه‌آهن، و كتاباي صرفا جهت مطالعه ايستگاه راه‌آهن و كتاب "مدير مدرسه" به عنوان تنها كتاب قابل توجه اون، من رو وادار كرد تا بالاخره اين كتاب رو هم بخونم ... هرچند، با توجه به حجم ظاهرا اندك كتاب و سير گاها غيرطبيعي كتاب و اونچه از گذشته به يادم مونده، به نظر مي‌رسيد بخش‌هايي از كتاب ، ولو در حد چند جمله، دچار مميزي شده بود.


از كل متن كتاب هم، اين قسمتش، بيشتر از بقيش جالب بود برام:

"... و چه وحشتي! مي‌ديدم كه اين مردان آينده، در اين كلاس‌ها و امتحان‌ها آن‌قدر خواهند ترسيد و مغزها و اعصابشان را آن‌قدر به وحشت خواهند انداخت كه وقتي ديپلمه بشوند يا ليسانسه، اصلا آدم نوع جديدي خواهند شد. آدمي انباشته از وحشت! انباني از ترس و دلهره. آدم وقتي معلم است، متوجه اين چيزها نيست. چون طرف مخاصم است. بايد مدير بود، يعني كنار گود ايستاد و به اين صف‌بندي هر روزه و هر ماهه‌ي معلم و شاگرد چشم دوخت تا دريافت كه يك ورقه‌ي ديپلم يا ليسانس يعني چه! يعني تصديق به اين كه صاحب اين ورقه دوازده سال يا پانزده سال تمام و سالي چهار بار يا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محركش ترس است و ترس است و ترس!
به اين ترتيب، يك روز بيشتر دوام نياوردم. چون ديدم نمي‌توانم قلب بچگانه‌اي داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درك كنم و هم‌دردي نشان بدهم. ده سال معلمي و نمره‌هاي هفت و ده و يازده دادن، قلبم را سنگ كرده بود. ..."


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 170061
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X