1392/6/23


يه وقتايي، با يه كسايي، كه يه جورايي راجعشون فكر مي‌كني، يه برخوردي مي‌كني، كه نتيجش يه جور ديگه مي‌شه، كه اصلن انتظارشو نداري، اون‌وقت مي‌ري تو فكر كه چي خواستي چي شد، اون‌وقت ... فقط نوشتنه كه ميتونه آرومت كنه ... فقط نوشتن!


1392/6/20


اول اين‌كه ايام ولادت امام رئوفه و فضاي وبلاگ، ناخودآگاه، امام رئوفي مي‌شه


دوم اينكه اين چند روزه كه برا كاراي پايان‌نامه و ... اومده بودم دانشگاه، هيچ وسيله‌اي نداشتم كه باهاش چاي درست كنم، از طرفي زورم مي‌اومد بابت يه ليوان چاي، هر سري ۴۰۰ تومن پول بي‌زبون رو بريزم تو جيب چاي فروشا. در نتيجه سه چهار روزي خمار يه ليوان چاي بودم تا اينكه امروز فهميدم كه اي دل غافل، اين چند روزه، بخاطر ثبت‌نام ورودي جديدا يه فلاكس (يا به قول خارجيا فلاسك) چاي گذاشتن يه جايي پشت درختا و اين حسرت بزرگ به دلم موند كه چرا اين چند روزه از اين نعمت عظيمِ در دسترس استفاده نكردم.


فلاكس چاي پشت درخت‏ها


و سوم اينكه مي‌گن در مثل مناقشه نيست. مي‌دونم چند وقت ديگه يه همچين حسرتي (البته خيلي عظيم‌تر و غيرقابل مقايسه با اون حسرت) به دلم خواهد موند كه چرا نعمت و موهبت بسيار بسيار عظيم همسايگي با امام رئوف در اختيارم بوده و من ازش بي‌بهره موندم.


1392/6/19


يه وقتايي، يه چيزايي، يه كارايي با آدم مي‌كنه، كه يه بلاهايي سر آدم مي‌اد كه ... باعث ميشه خودت رو و نفست رو و مسيرت رو و زندگيت رو و يه عده رو كلا بگيري زير فحش -بدترين فحشايي كه بلدي؛ مثل همونايي كه تو سربازي ياد گرفتي! - و بگيريشون زير مشت و لگد و پس گردني و ... .

از كرمانشاه كه برگشتم، تا همين الان كه تو قطارم و دارم مي‌رم سمت شاهرود، يعني چيزي بيشتر از يه هفته، نشد برم حرم، جز يه بار، كه اون هم ...


يا امام رضا


نمي‌دونم چرا امام رضا نطلبيد، البته نه كه ندونم خودم چه كردم، بلكه از ... ولش كن.

همين الان ... يه جرياني پيش اومد ... كلا ... نمي‌دونم چي بگم ... ديگه كار از فحش هم گذشته ...شايد فقط بايد رفت سرگذاشت به بيابون ... هرچند همون هم عرضه مي‌خواد ...


1392/6/14


بنياد شهيد؛ يا به‌عبارت دقيق‌تر، بنياد امور ايثارگران، يكي از نهادهاييه كه هروقت بهش فكر مي‌كنم، دوست دارم زار زار گريه كنم!
نه از اين نظر كه اين بنياد عظيم و طويل، كاري برا خانواده شهدا و جانبازا و آزاده‌ها انجام مي‌ده يا نمي‌ده، كه تو اين زمينه نه اطلاعاتي دارم و نه تخصصي

بلكه از نظر كاراي به اصطلاح فرهنگي و چاپ كتاب و تهيه نرم‌افزار كه با اون آرشيو غني و ظرفيت عظيمي كه در اختيارش هست، انصافا - به عنوان كسي كه اندك مطالعه نسبتا مفصلي تو حوزه دفاع مقدس داشتم دارم مي‌گم - ضعيف‌ترين آثار ممكنه رو تو اين حوزه داره. به طوري كه وقتي ناشر يه كتاب بنياد شهيد (نشر شاهد) باشه، حتي زحمت تورق اون كتاب رو هم به خودم نمي‌دم.


بنياد شهيد و امور ايثارگران


بهانه‌اي كه باعث شد اين يادداشت رو بنويسم، اين بود كه امروز، گذرم افتاد به بخش توليد نرم‌افزار بنياد شهيد مشهد و فوقع ما وقع ... اين از يك طرف، ازطرف ديگه، همين‌جور كه نشسته بودم، يهو صداي داد و بيداد پيچيد تو ساختمون ... بعد يكي از كاركناي اونجا گفت "يكي از جانبازاست كه داره جيغ و داد ميكنه، اين چيزا اينجا طبيعيه!" كاري ندارم به اينكه فريادهاي اون مرد منطقي بود يا غيرمنطقي، به حق بود يا ناحق، باهاش خوب برخورد شد يا بد و ... . ولي اون چيزي كه درونمو آتيش زد جمله اون كارمند اون‌جا -كه به نحوي خودش هم متولي امور ايثارگران بود- بود كه عملا مي‌گفت ديدن جانبازايي كه از شدت مشكلات داد ميزنن برامون طبيعي شده! طبيعي!


1392/6/8

 

بارها شده كه مي‌خواستم كتاباي "جلال آل احمد" رو بخونم اما هيچ‌وقت نمي‏شد.

اگه اشتباه نكنم، تا حالا فقط "نون و القلمـ"ش رو خونده بودم و دو يا سه داستان از "پنج داستانـ"ش؛ و البته، بارها، به فراخور شرايط سني و اجتماعي، بخش‌هايي از "مدير مدرسه" رو هم خونده بودم ...

 

مدير مدرسه

 

نيم ساعت بيكاري تو ايستگاه راه‌آهن، و كتاباي صرفا جهت مطالعه ايستگاه راه‌آهن و كتاب "مدير مدرسه" به عنوان تنها كتاب قابل توجه اون، من رو وادار كرد تا بالاخره اين كتاب رو هم بخونم ... هرچند، با توجه به حجم ظاهرا اندك كتاب و سير گاها غيرطبيعي كتاب و اونچه از گذشته به يادم مونده، به نظر مي‌رسيد بخش‌هايي از كتاب ، ولو در حد چند جمله، دچار مميزي شده بود.


از كل متن كتاب هم، اين قسمتش، بيشتر از بقيش جالب بود برام:

"... و چه وحشتي! مي‌ديدم كه اين مردان آينده، در اين كلاس‌ها و امتحان‌ها آن‌قدر خواهند ترسيد و مغزها و اعصابشان را آن‌قدر به وحشت خواهند انداخت كه وقتي ديپلمه بشوند يا ليسانسه، اصلا آدم نوع جديدي خواهند شد. آدمي انباشته از وحشت! انباني از ترس و دلهره. آدم وقتي معلم است، متوجه اين چيزها نيست. چون طرف مخاصم است. بايد مدير بود، يعني كنار گود ايستاد و به اين صف‌بندي هر روزه و هر ماهه‌ي معلم و شاگرد چشم دوخت تا دريافت كه يك ورقه‌ي ديپلم يا ليسانس يعني چه! يعني تصديق به اين كه صاحب اين ورقه دوازده سال يا پانزده سال تمام و سالي چهار بار يا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محركش ترس است و ترس است و ترس!
به اين ترتيب، يك روز بيشتر دوام نياوردم. چون ديدم نمي‌توانم قلب بچگانه‌اي داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درك كنم و هم‌دردي نشان بدهم. ده سال معلمي و نمره‌هاي هفت و ده و يازده دادن، قلبم را سنگ كرده بود. ..."


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162187
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X