1392/4/17

 

۱. انگار كتاب خوندن با بيكاري رابطه عكس داره. هرچي بيكارتر باشم، كمتر كتاب مي‏خونم. يا به‏عبارت ديگه هرچي بيشتر كار ريخته شده باشه رو سرم، بيشتر كتاب مي‏خونم!

از اول امسال تا حالا فقط دوتا كتاب تونستم بخونم هر دوشون هم در شرايط حاد و شلوغ!

شايد مشغله زياد باعث ميشه پناه ببرم به آغوش كتاب! شايد!


كتاب "خاطرات ايران" رو مطالعه كردم تو شرايطي كه از يه طرف بايد متن پنج شش تز رو مطالعه و ترجمه مي‏كردم و از يه طرف بايد يه گزارش مفصل راجع به موضوع پايان‏نامه ارشدم تهيه مي‏كردم برا استاد و از يه طرف بايد برا يه موضوعي يه تحقيقات مفصل انجام مي‏دادم و از يه طرف خونه نياز به يه سري تعميرات آبي برقي در و پنجره اي تلفني نظافتي فوري و فوتي داشت و از يه طرف درگير كاراي روزمره خودم بودم!

 

خاطرات ايران (ترابي)

 

۲. برخلاف اون‏چه كه خيليا مي‏پسندن، اصلا دوست ندارم درباره يه كتاب اين‏جوري بنويسم كه مثلا:

"كتاب خاطرات ايران، با نثري زيبا و جذاب، به شرح حال خانم ايران ترابي مي‏پردازد، خانم ترابي در پنج سالگي و هنگامي كه به‏علت سرماخوردگي در يك بيمارستان دولتي در تويسركان استان همدان حاضر مي‏شود، با صحنه‏اي مواجه مي‏شود كه تصميم مي‏گيرد هرطور شده، پرستار شود و به درمان بيماران روستايي بپردازد. به‏همين خاطر در سال دوم دبيرستان، عليرغم اينكه با اصرار فراوان و پس از چند سال، توانسته بود رضايت پدر را جهت ادامه تحصيل جلب كند، با ديدن اطلاعيه ثبت نام ماماروستا، به همدان رفته و پس از طي دوره، به يكي از روستاهاي همدان رفته و به‏عنوان ماما مشغول فعاليت مي‏شود. ...


۳. جاي جاي كتاب، منو ياد خانم مرضيه حديدچي دباغ مي‏نداخت! نه بخاطر شباهت كاراشون، بلكه بخاطر حضورشون در اجتماع و انجام كارهاي مردانه. هيچوقت اين جمله از كتاب خاطرات خانم دباغ يادم نميره (نقل به مضمون):

با به دنيا آمدن بچه‏ها، لازم بود از بين من و همسرم يك نفر از مبارزه دست بردارد و به بچه ها برسد. طبيعتا اين كار به عهده شوهرم گذاشته شد!


۴. در مورد ماما شدن خانم ترابي، هيچ نظري ندارم! حقيقتش اين قضيه، يه خورده پايه‏هاي فكريم در مورد كار زن و حضورش تو اجتماع رو (كه تازگيا اندكي سست شده بود) سست‏تر كرد.

اما در مورد كارش بعد از رفتنش به تهران، بر همون عقيده رابطه كاج و گلابي هستم!


۵. مشابه خاطره خانم ترابي در مورد اينكه مجبور بود بي‏حجاب به بيمارستان بره رو قبل‏ترها از ديگران هم شنيده بودم!

اما تو اين بحثش نكته‏اي كه به چشم مياد اينه كه انجام گناه در مرتبه‏هاي اول سخته، بعد استمرارش كم كم باعث ميشه تا قبحش شكسته بشه و مصيبت اونجاييه كه تبديل مي‏شه به عادت! حالا مي‏خواد انجام اون گناه از سر هوا و هوس باشه، از سر بيكاري باشه يا هزار توجيه (به ظاهر) منطقي و عقلاني پشت سرش باشه! حتي توجيهاتي مثل اضطرار يا اجبار يا دفع افسد به فاسد يا مصلحت و يا ...

نمونش اينكه خانم ترابي كه در اولين حضورش تو همدان، بي‏چادر بودن زن‏ها (حتي با روسري) براش عجيب و نپذيرفتني به نظر مياد، كارش به جايي ميرسه كه وقتي در مورد خاطرات زمان انقلاب و جنگ هم صحبت ميكنه، بارها ذكر ميك‏نه كه چادرم را در آوردم و به فلان كار مشغول شدم! (و عكس‏-هايي كه برا چاپ تو كتاب داده، همه (يا اغلب) با روسرين)

و اين يكي از شباهت‏هاي فراوان كتاب خاطرات ايران ترابي و كتاب خاطرات مرضيه حديدچي دباغه!


در حال حاضر مطلبی وجود ندارد ...
مطلبی وجود ندارد ...
آرشیو موضوعی
ریز موضوعات
آرشیو ماهانه
در دست مطالعه
آمار وبلاگ
دفعات بازدید : 162185
تعداد نوشته‌ها: 163
تعداد دیدگاه‌ها : 161
ضمن تشکر از بازدید شما از متحیر؛ چنانچه اولین بازدیدتان از این وبلاگ می‌باشد، پیشنهاد می‌گردد ابتدا دربارۀ وبلاگ و دربارۀ من را مطالعه فرمایید.
با تشکر مجدد
آسدجواد
×

ابزار هدایت به بالای صفحه

X