پريروز؛ سيد محمد، خبر داد كه از سمنان اومده مشهد و باهاش قرار گذاشتم تو حرم تا ببينمش
ديشب، تو حرم، ديدمش و نشستيم به صحبت كردن و گفتيم و گفتيم و گفتيم ...
تا اينكه حرفهايي زد كه چندان علاقهاي به شنيدنشون تو خودم احساس نميكنم...
و با حرفهاش، لايههاي غفلتي رو كه با هزار جون كندن، رو تحيرم و سرگردانيام كشونده بودم؛ پاك كرد و برد.
و داغ حيرت من دوباره تازه شد ....
يه وقتايي، با يه كسايي، كه يه جورايي راجعشون فكر ميكني، يه برخوردي ميكني، كه نتيجش يه جور ديگه ميشه، كه اصلن انتظارشو نداري، اونوقت ميري تو فكر كه چي خواستي چي شد، اونوقت ... فقط نوشتنه كه ميتونه آرومت كنه ... فقط نوشتن!
يه وقتايي، يه چيزايي، يه كارايي با آدم ميكنه، كه يه بلاهايي سر آدم مياد كه ... باعث ميشه خودت رو و نفست رو و مسيرت رو و زندگيت رو و يه عده رو كلا بگيري زير فحش -بدترين فحشايي كه بلدي؛ مثل همونايي كه تو سربازي ياد گرفتي! - و بگيريشون زير مشت و لگد و پس گردني و ... .
از كرمانشاه كه برگشتم، تا همين الان كه تو قطارم و دارم ميرم سمت شاهرود، يعني چيزي بيشتر از يه هفته، نشد برم حرم، جز يه بار، كه اون هم ...
نميدونم چرا امام رضا نطلبيد، البته نه كه ندونم خودم چه كردم، بلكه از ... ولش كن.
همين الان ... يه جرياني پيش اومد ... كلا ... نميدونم چي بگم ... ديگه كار از فحش هم گذشته ...شايد فقط بايد رفت سرگذاشت به بيابون ... هرچند همون هم عرضه ميخواد ...
اينكه كي چي ميگه... خيلي برام مهم نيست ...
ولي امروز وقتي از دو نفر كاملا متفاوت شنيدم كه يه عده دارن راجع بهم يه چيزي ميگن ... كلا دلم گرفت ... بدتر اينكه ... شبيه اونو حتي از كساي ديگه اي، حتي كسي كه انتظار ازش نداشتم ... (هر چند حالا كه فكر ميكنم، اين نتيجه گيريش ميتونسته كاملا منطقي بوده باشه) ...شنيدم ....
مشكل اينجاست كه حداقل نميان به خودم بگن ... تا يا توجيهشون كنم ... يا قانع بشم و راهم و عوض كنم ... يا حداقلش نسبت به همه بدگمان نشم ...
و مشكل اينجاست كه اون كسايي هم كه از ديگران نقل قول ميكنن، نميگن كي گفته... تا حداقل خودم برم باهاش حرف بزنم ...
دلم گرفته ... فكرم مشغوله ... ذهنم درگيره ... طوري كه با ابنكه فردا هشت صبح امتحان دارم و هنوز هيچي نخوندم، اصلا دل و دماغ درس خوندن رو ندارم ... دلم يكي رو ميخواد ... سر بذارم رو شونش ... نميگم گريه كنم ... كه خيلي وقته اشك ازم گرفته شده ... هرچند از اولش هم اشك نداشتيم .... سر بذارم رو شونش ... باهاش درد دل كنم ... يكم دلداريم بده ... دلم سبك شه ...
دلم گرفته ... كاش مشهد بودم، ميرفتم امام رضا ... آروم ميشدم ... كاش جمكران بودم ... بوي امام زمان ... باعث ميشد يادم بره ... كاش نجف بودم و ديگه هيچي برام مهم نبود ... كاش كاظمين بودم و ميرفتم پناهنده ميشدم به شب كاظمين ... كاش كربلا بودم و سر ميذاشتم رو شونه عموم علي اكبر و ... باهاش درد دل ميكردم ...
دلم گرفته ... قديم ترا ... اين جور وقتا ... ميرفتم قرآن رو باز ميكردم ... معمولا آيه اي كه ميومد .. دلم رو آروم ميكرد ... ولي پريروز ... خدا چنان جوابي بهم داد ... كه الان ديگه جرأت نميكنم برم سروقت قرآن ...
حالا كه فكر ميكنم ... ميبينم چه عظمتي داشته شهيد بهشتي ... اون همه حرف ميشنيده و ... دم بر نمي اورده ... و چه عظمتي داشته علي صفايي ... و چه عظمتي داشته سيد علي قاضي ... وچه عظمتي دارن الان .. يك عده ....
خدايا! اگه اين حرف شنيدنا در همون راستايه ... هرچند بعيد ميدونم در همون راستا باشه ... پس تحملش رو هم بر من بفرست ... و بعد ... گوشم رو پر كن از اينگونه حرفها ... كه چه لذتي داره تحملش ... براي تو ...!
بعد نوشت : خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم ... يا شايد بهتر باشه بگم: خود غلط بود آنچه ما ميخواستيم بپنداريم ... و اصلا ما رو چه به اين گونه پندارها ... من حقير كجا و چنان عظمتي كجا ... كه ان عظمت مال آدم بزرگاست ... نه بذبختي مثل من ... هرچند ... خود اين هم ... اگر درست فهميده باشم ... كم چيزي نيست ... بلكه بسيار عظيم است ... براي همچو مني ...
دل رو زدم به دريا ... قرآن رو باز كردم ... اين اومد:
وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّىٰ إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللَّـهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا ۚ إِنَّ اللَّـهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَو بر آن سه تن كه بر جاى مانده بودند، تا آنجا كه زمين با همه فراخىاش بر آنان تنگ گرديد، و از خود به تنگ آمدند و دانستند كه پناهى از خدا جز به سوى او نيست. پس [خدا] به آنان [توفيق ]توبه داد، تا توبه كنند. بى ترديد خدا همان توبهپذير مهربان است.نوشته شده در هفت ساعت مونده به امتحان با دلي گرفته و فكري مغشوش
يه حرفي رو ميخوام به حسينم بزنم ...
نميدونم بگم ... نگم ..... چكار كنم.
در اين زمينه هم متحيرم ......